خشت

ای مفتی شهر از تو پرکارتریم / با این همه مستی از تو هوشیارتریم

با تو نیستم، اوست که آمده

یک روز یکنفر می آید، دیر یا زود اما می آید، آنروز می فهمی چرا هیچوقت با هیچکس دوام نیاوردی، یک روز یکی می آید، همو که آمدنش دست تو نیست دست او هم نیست چرا که باید بیاید، همان کسی که چنان زیر و رویت میکند که کشاورز زمینش را، دانه می کارد در تو، آبیاری ات میکند، همه شاخه های هرز ذهنت را هَرَس میکند، جوانه میزنی، شکوفه میدهی، یکی می آید که مراقب تمام لحظه های توست، نشانت میدهد که متفاوت از دیگران هست و تو را به گونه ای دیگر می بیند، تنظیم ضربان و فشار خونت را بدست می گیرد داروی دردت می شود، مرهم زخمهایت، هر کوچه که با او گذر کنی ثبت می شود هر راهی که با او بروی در یاد می ماند، علاقه و خواسته های او برایت مهم میشوند و عاشق رنگی می شوی که او دوست دارد، یک روز یکی می آید و همه را سوم شخص مفرد میکند، یکی که آمدنش با اوست و رفتنش را کس نمیداند، می آید و می ماند و تو محور می شوی برای او و او ستاره آسمانت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 دی1393ساعت 21  توسط خشت  | 

انصاف نباشد، تو باش

چه بی انصاف است صدایت، دلم میگیرد، باز میشود و خواهان اوست، کم توقع شده دلم که به شنیدن صدایت رضا داده و مقدورم نیست، چه میشد عمری را در یک روز خلاصه کرد و فقط آن روز تکرار شود، تکرار شود تا جانم به در آید و آن روز به سر نیاید، چه بی انصاف است دستانت، دستانم داغ میشود و تمام تنم گُر میگیرد از سُریدن سر پنجه انگشتانی که جانم خواهان اوست و چه بی انصاف است چشمانت، چشمی که از هر آتشی سوزنده تر است برای این تنِ همیشه مشتاق، چه نیرویی در این نگاه موج میزند و جاری است که لرزه بر اندامم انداخت، نگاهی که بر دیگری حرام و سرد و بر من روا و گرم باد، و چه بی انصاف است هُرم نفست که دم کوره آهنگری را می ماند و منِ سنگ از دنیای عشق بدور را چنان نرم و روان ساخت که تا هستم باید به دنبال رویای دریای مواج وجودت باشم، همه رودهای سرشار از احساسم برای رسیدن به دریای وجود تو جاری می شوند، بادها بیایند و ابرها ببارد و من جاری شوم تا به ساحل دریای تو برسم. رسیدم و همه خود را به تو سپردم و در تو شدم و دیگر هیج، هیچ نماند جز تو، و تو هم نماندی ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 آذر1393ساعت 21  توسط خشت  | 

نرم نرمک میرسد اینک فرود

یواشکی می ایدّ بی هیاهو و اعلام قبلی، آدم است دیگر، عاشق می شود و عشق بدون عاشق که همان آدم باشد بی معناست، بدون معشوق هم مفهوم ندارد، آدمی با چهره، گفتار و راه رفتنش عشق را می سازد حتی با فکر و اندیشه اش، سپس آوار می شود بر همه داشته ها و نداشته هایت، چه بخواهی یا نخواهی، می آید می ماند، ویران می کند همه حد و مرزهای خود ساخته ات را و از نو پی ریزی کرده و ریشه ات را محکم می کند، انگیزه ات شده و نمایی تازه می سازد با رنگ و لعابی نو، اما به وقت رفتن تو می مانی و دیواری مخروب و مرزی بی مرزبان، اما به وقت رفتن از تو هم چیزی نمی ماند جز ویرانه ای.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 آبان1393ساعت 14  توسط خشت  | 

آن نو و این کهنه

ماشین نو میخریم وتا مدتها نایلون روی صندلی را در نمی یاریم و یا بلافاصله روکش خریده و نصب میکنیم روی مبلهای نو روکش میندازیم برخی که روی پرده ها هم یک لایه پارچه میندازن همه اینها برای اینه که تازگی و نو بودن را تا مدتی به تعویق بیندازیم همون کاری برای زیباترین و لطیف ترین مسئله زندگی که همون عشق باشه انجام نمیدیم و اغلب لایه لایه های محبت و احساس را برداشته و خرج حرفها و رفتارهای بیهوده میکنیم نوکر وسایل خود میشیم و خوراک روح و روان خود، عشق را از یاد میبریم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 مهر1393ساعت 7  توسط خشت  | 

کذب چون خس باشد و دل چون دهان

دروغ نیاز مبرم بشر است برای کسب موقعیت و شرایط یا یک امکان و فرصتی که لایق آن نیست، همه دروغ می گوییم و دروغگو تر آن کسی است که بگوید دروغ نگفته و نمی گوید، دروغ اما با احساس آدمی تقابل دارد هر جا که حسی واقعی و پاک باشد دروغ راهی ندارد تا این یکی از در درآید دیگری رفته است، گاه تاوان یک دروغ بسیار سنگین و مخرب هست مخصوصا وقتی یک موقعیت را تثبیت شده ویک فرد را موم و رام دست و زبان خود بدانیم قافل از اینکه هر رامی همیشه رام نیست و هر دامی همیشه کارساز، گرگ بالان دیده هم می فهمد که دام تنها یکبار دام است و از آن پس بازیچه و نمایش.

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 شهریور1393ساعت 8  توسط خشت  | 

دائما یکسان نباشد حال دوران ، غم مخور

بار اول شایدقابل پذیرش نباشد اما همینکه به هر دلیل آنرا تحمل کردیم یعنی برایش دلیل تراشیده و پذیرا شده ایم، وقتی عملی را یکبار توجیه کنیم برای دفعات بعد درد ان کمتر و کمتر می شود تا جایی که کاملا عادی شود این روند برای هر رفتاری، تند یا ملایم، محبت آمیز و پرخاش گرانه صادق هست، تکرار یک برخورد به مرور زمان از لطف و شیرینی، ناراحتی و دلخوری آن می کاهد، می شود یک عادت، وظیفه و در نهایت یک برخورد عادی که سختی و التهاب برخورد اول را ندارد، برای کسی که عمل را انجام میدهد و آن کسی که طرف مقابل هست تفاوتی ندارد چون برای هر دو عادت می شود حال این رفتار چه ابراز محبت باشد یا بی محلی و رفتاری از روی غرور. 

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 مرداد1393ساعت 19  توسط خشت  | 

بعد از این میزان خود شو تا شوی میزان خویش

دوست داشتن یک اتفاق و یک واکنش ساده است، ساده اتفاق می افتد ولی سخت ادامه یافته و با شدت خاتمه نیافتنش هنر است، دوست داشتن هنر است، هنر دوست داشتن در این است که تو را نرم کرده و آرام، همچون آب که خودتراز است، آب در هیچ شیبی ایستایی ندارد، جاری میشود تا چون دریا در یک سطح بماند، آب نماد عشق است در عشق کسی بر دیگری برتری ندارد از بالا به پایین نمی بیند، سطح و تراز یکی است، روبرو و برابر، آب روان است و جاری، به وقت ایستایی ذره ای فراز و فرود ندارد، میزان است، میزان و ترازوی عشق هم تراز بودن است. 

+ نوشته شده در  دوشنبه 6 مرداد1393ساعت 8  توسط خشت  | 

مطالب قدیمی‌تر