خشت

ای مفتی شهر از تو پرکارتریم / با این همه مستی از تو هوشیارتریم

دوری دوستی می‌آورد؟

دوری دوستی می آورد اگر فقط دوست باشی، به کسانی دوست میگن که مشترکات زیادی با هم دارند،  سلیقه و نظرات آنها به هم نزدیک بوده و از دیدار هم شاد شوند، گاه دلگیر شده و قهر و آشتی دارند، هر کس میتواند یک یا چند دوست را همزمان داشته باشد، همجنس یا غیر همجنس یا ترکیبی از هر دو، اگر یکی به هر دلیلی نباشد، دیگری هست اما دوست داشتنی که همراه با عشق باشد داستانش متفاوت بوده و با فراغ و دوری سنخیتی ندارد، دوری اش درد دارد که درمانش وصال است، دلتنگی دارد و دلشوره، هراس از فراموشی، قهرش ناز است و کوتاه که با فراموشی همراه نیست، فکرت در گیر اوست، همه هیچ می شوند جز او، دردش درد توست، نگاهت او را می جوید و دستش درمان و آغوشش پناه توست، کنارش آرامش داری، روزها مهمان دلت و شبها بار سفر میبندد راهی فکر و خیالت می شود و به خوابت می آید تا شیرین کند خوابت را، آسوده کند خیالت را، تا لبخند را در شروع روز کنج لبت بنشاند

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۳ اردیبهشت۱۳۹۴ساعت 7  توسط خشت  | 

زندگی یعنی تو

زندگی چکه چکه کردن شبنم از ناودون است در سحرگاه، گرمای دلچسب خورشید است در یک روز سرد پاییزی، زندگی لبخند کودک، خنده کهنسال است، گرفتن دست تو پس از قهری کوتاه، بوسیدنش، شنیدن دوستت دارم از زبان توست، لحظه ای کوتاه، زمانی گذراست زندگی، به کوتاهی چشمک زدن در یک جمع شلوغ، بوسه دزدکی، پیامی لطیف و عاشقانه، زندگی یعنی اوقات با تو بودن، به تو فکر کردن.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۸ فروردین۱۳۹۴ساعت 6  توسط خشت  | 

سایه سارم، باش

برای ابر هیچ توفیری ندارد کسی طاقت گرما دارد، ندارد یا اینکه کسی تشنه باران است، می آید و متراکم میشود، سپید و خاکستری، گاه می بارد و گاه با وزش باد می رود،تو هم چون ابر با نسیمی ملایم و روح نواز، آمدی و توده شدی و بر وجودم سایه افکندی، آمدی و کاش میدانستی که طاقت دوری ات را ندارم، آمدی چون ابر، اما بدان جایی هست که رفتنت از آن مقدورت نیست، این جا از آن توست، چه بخواهی یا نخواهی، آمدنت نغمه شادی، رفتنت اما زخمه ای بر این جایگاه، بر این دل، تا که هستی، هستم، با رفتنت نیست میشوم، تنها فرق تو با ابر و بارن در اینست که باران بودنش صورتم را خیس میکند و تو رفتنت.   

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۸ اسفند۱۳۹۳ساعت 20  توسط خشت  | 

فاصله

فاصله مابین زمین با آسمان تا بیکران هست اما به وقت بارش باران گویی به هم وصل می شوند انگار آسمان دست زمین را میگیرد من به همان نسبت از تو دور و به همان گونه به تو وصلم، زمین با همه دوری اش از آسمان زنده به ابری است که در آسمان شکل می گیرد، تشنه باران است، باران، عشق را می ماند که دلها را علیرغم فاصله مکانی به هم نزدیک می کند، بر من ببار تا سیراب شده و سبز شوم طوفان عشق بپا کن تا چون رود جاری شوم، مواج و خروشان، زنده به توام، هر چه هستم از توست، بارانم باش تا از تو جوانه بزنم به سوی تو می ایم نورم، پای رفتنم نیست، دور خود می گردم رقص شیدایی را می ماند، عاشق رقصنده است، گیج می زند، تار می بیند، مار را می ماند، می خزد و می رود تا به لانه اش برسد، لانه ام دل توست، در بگشا.

+ نوشته شده در  شنبه ۹ اسفند۱۳۹۳ساعت 17  توسط خشت  | 

با تو نیستم، اوست که آمده

یک روز یکنفر می آید، دیر یا زود اما می آید، آنروز می فهمی چرا هیچوقت با هیچکس دوام نیاوردی، یک روز یکی می آید، همو که آمدنش دست تو نیست دست او هم نیست چرا که باید بیاید، همان کسی که چنان زیر و رویت میکند که کشاورز زمینش را، دانه می کارد در تو، آبیاری ات میکند، همه شاخه های هرز ذهنت را هَرَس میکند، جوانه میزنی، شکوفه میدهی، یکی می آید که مراقب تمام لحظه های توست، نشانت میدهد که متفاوت از دیگران هست و تو را به گونه ای دیگر می بیند، تنظیم ضربان و فشار خونت را بدست می گیرد داروی دردت می شود، مرهم زخمهایت، هر کوچه که با او گذر کنی ثبت می شود هر راهی که با او بروی در یاد می ماند، علاقه و خواسته های او برایت مهم میشوند و عاشق رنگی می شوی که او دوست دارد، یک روز یکی می آید و همه را سوم شخص مفرد میکند، یکی که آمدنش با اوست و رفتنش را کس نمیداند، می آید و می ماند و تو محور می شوی برای او و او ستاره آسمانت.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۶ دی۱۳۹۳ساعت 21  توسط خشت  | 

انصاف نباشد، تو باش

چه بی انصاف است صدایت، دلم میگیرد، باز میشود و خواهان اوست، کم توقع شده دلم که به شنیدن صدایت رضا داده و مقدورم نیست، چه میشد عمری را در یک روز خلاصه کرد و فقط آن روز تکرار شود، تکرار شود تا جانم به در آید و آن روز به سر نیاید، چه بی انصاف است دستانت، دستانم داغ میشود و تمام تنم گُر میگیرد از سُریدن سر پنجه انگشتانی که جانم خواهان اوست و چه بی انصاف است چشمانت، چشمی که از هر آتشی سوزنده تر است برای این تنِ همیشه مشتاق، چه نیرویی در این نگاه موج میزند و جاری است که لرزه بر اندامم انداخت، نگاهی که بر دیگری حرام و سرد و بر من روا و گرم باد، و چه بی انصاف است هُرم نفست که دم کوره آهنگری را می ماند و منِ سنگ از دنیای عشق بدور را چنان نرم و روان ساخت که تا هستم باید به دنبال رویای دریای مواج وجودت باشم، همه رودهای سرشار از احساسم برای رسیدن به دریای وجود تو جاری می شوند، بادها بیایند و ابرها ببارد و من جاری شوم تا به ساحل دریای تو برسم. رسیدم و همه خود را به تو سپردم و در تو شدم و دیگر هیج، هیچ نماند جز تو، و تو هم نماندی ... 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۲ آذر۱۳۹۳ساعت 21  توسط خشت  | 

نرم نرمک میرسد اینک فرود

یواشکی می ایدّ بی هیاهو و اعلام قبلی، آدم است دیگر، عاشق می شود و عشق بدون عاشق که همان آدم باشد بی معناست، بدون معشوق هم مفهوم ندارد، آدمی با چهره، گفتار و راه رفتنش عشق را می سازد حتی با فکر و اندیشه اش، سپس آوار می شود بر همه داشته ها و نداشته هایت، چه بخواهی یا نخواهی، می آید می ماند، ویران می کند همه حد و مرزهای خود ساخته ات را و از نو پی ریزی کرده و ریشه ات را محکم می کند، انگیزه ات شده و نمایی تازه می سازد با رنگ و لعابی نو، اما به وقت رفتن تو می مانی و دیواری مخروب و مرزی بی مرزبان، اما به وقت رفتن از تو هم چیزی نمی ماند جز ویرانه ای.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۵ آبان۱۳۹۳ساعت 14  توسط خشت  | 

مطالب قدیمی‌تر