خشت

ای مفتی شهر از تو پرکارتریم / با این همه مستی از تو هوشیارتریم

شانه دل

به جرات می توان گفت از زمان پیدایش بشر تا انتهای آینده هیچ دو نفری یافت نمی شوند که اثر انگشت مشابه ای داشته باشند مثل بی نظیر بودن چشمها، پس ما یگانه ایم و در این منحصر به فرد بودن هیچ برتری و ارزشی نهفته نیست، زیبایی و جوانی، تناسب اندام و رنگ پوست، جنسیت و زادگاه نیز دلیلی برای گرفتن رتبه و ایستادن پشت پیشخوان دکان فخر فروشی نیست هر چه هست میزان و درجه خلوص و نحوه ارائه مهر است و بس، هر چه نابتر باشد اثرش بیشتر و هر چه خود بزرگ بینی، منفعت طلبی و سود جویی در مهرورزی افزون شود هاله ای از غبار اطراف سیگنالهای حسی را فرا می گیرد که به مرور زمان سنگینی آن روی شانه های دل می افتد.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 تیر1393ساعت 19  توسط خشت  | 

دست برداشتن

راضی کردن خود به مراتب از قانع کردن دیگران سختتر است گاهی بارها دروغ می شنویم اما گوش شنوا نداریم انگار پرده ای وجود دارد که همه چیز را لطیف و شنوا میکند و مثل بار پنبه آبخورده‌ای می مانی که نای رفتن نداری، پرواز پرنده جوجه بجا مانده را میمانی، گویی قرار نیست تکان بخوری هر چند تکانت بدهند مگر تکانش سخت باشد و بی محلی و دروغش سنگین، کیلومترها بروی به امیدی تا مگر بیمار تب و لرز کرده زیر لحاف را در کنار خیابان بیابی که خرامان راه میرود او بخرامد و تو آسمان دلت ابری شود، بروی و برود، از فاصله ای کم، کمتر از نجوای یک سلام و فاصله ای زیاد، زیادتر از یک احساس سرد
+ نوشته شده در  شنبه 3 خرداد1393ساعت 9  توسط خشت  | 

برونند زین جرگه هوشیارها

در این دریای رنگهای چشم نواز و در بین جماعتی که برای هم رنگ شدن با آن باید آفتاب پرست بود، با همان توانایی در تغییر رنگ و زبانی دراز و قوی برای شکار طعمه و چشمانی منحصر به فرد که امکان دیدن 360 درجه اطراف را داراست، چشمانی که به صورت مستقل قدرت تمرکز بر روی دو سوژه را دارند، همان جماعتی که گاه در بیرون و گاه درون آن هستیم و هر کدام سوژه دیگری و آن دیگری سوژه ماست، الوان و زبان باز با چشمانی که همه کس و همه چیز را زیر نظر داریم به غیر از رفتار خود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 اردیبهشت1393ساعت 10  توسط خشت  | 

تلنگر

گفته اند برای کسی بمیر که برایت تب کند چه بیهوده است این مردن، او که برایت تب کرده تو را می خواهد، تو که بمیری چه حاصل می شود جز هیچ، برایت بمیرم که چه شود!! دلتنگت می شوم چنان که تا مرز مردن بروم و باز گردم از شوق دیدارت، برایم تب کنی که چه شود ؟ تا پاشویه ات بدهم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 اردیبهشت1393ساعت 16  توسط خشت  | 

نخواستن یک خواستن

عصر یک روز زمستان، نرم و آرام روی برگهای خشک شده چنارهای پارک ساعی قدم میزنم برگهایی که پنجه دستی در حال دعا را می مانند، در فکر و حسرت روزهایی که دیروز شدند روزهایی سبز، و به این فکر میکنم هیچ چیز غم انگیز تر از این نیست که روزی بخواهی دیگر عاشق نباشی، ناله و شیون برگهای خشک زیر پاهایم به هوشم می آورد، اینکه روزی سبز بودم از بارش لطف و محبت و همه را سبزه می دیدم، نرم و لطیف همچون برگهای نو رسته بهاری چنار، هیچوقت اموزش ندیدیم برای باختن یاد نگرفتیم چگونه می توان باخت، سخت است چون همیشه برای رسیدن و پایان، شروع کرده ایم و مسابقه دادیم، مسابقه ای برای داشتن و بردن، برای افتخار و کسب کردن، شکست را فقط نوشته ایم تا در مقابل پیروزی حرفی برای گفتن و نوشتن داشته باشیم، شکست یتیم است پدر و مادر و پشتیبان ندارد اما پیروزی و پیروزها صدها صاحب دارند، چه سرد است روزی که بخواهی دیگر عاشق نمانی.  

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 فروردین1393ساعت 14  توسط خشت  | 

از آن گناه که نفعی رسد به غیر چه باک

دو نقطه تیره در قابی خوش ترکیب همچون پروانه ای که روی بالهایش دو نقطه تیره خودنمایی میکند به همان زیبایی، غرق شدن در نقش های جادویی طبیعت، دنیایی از خیال و رویا، بسته ای رنگارنگ با خط و خال های زیبا، گویی مرگ هم چاره این زیبایی را نمی کند و اثری ماندگار دارند، دو نقطه تیره، دو چشم گیرا و داغ، همچون چشمهای تو، چشمانی  که می تواند کرمی حقیر را به پروانه ای اسیر تبدیل کنه با گردشی پروانه وار و بی امان به دور پیله تو، پیله ای که تمام حسهای مرا در خود تنیده.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 اسفند1392ساعت 11  توسط خشت  | 

خ مثل خاطره


خاطره بخشی از وجود بی وجود ماست، هم هست و هم نیست، اما ما را به فضاهایی می برند که تاب و تحمل نرفتنش نیست، نمی شود آدمی را تهی از خاطره بخواهیم و آماده پذیرش خاطراتی که قرار است ما برایش بسازیم اگر بخواهیم خاطرات کسی را بگیریم چیزی نمی ماند جز عروسک خیمه شب بازی، آدمی بی روح و بازیچه.

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 اسفند1392ساعت 15  توسط خشت  | 

مطالب قدیمی‌تر