ای جان به حق وصال دوشین در خشم چنین مکوش با من
خیلی واهمه دارم از این همه خودکار که سرشار از جوهر است، از این همه برگ های سپید که نانوشته باقی مانده اند، خیلی می ترسم از این همه فریادی که در گلو گیر کرده اند، از دریایی از خشم که در نگاه و کلام و رفتار من و ما رسوب کرده به جای مهر و عشق.
سری که سودای مرگ دارد برای دیگری نمی تواند خوب بیندیشد دلی که لبریز از خشم و نفرت شده کجا می تواند دوست بدارد، نمی تواند خواهان آزادی و دگر خواهی و عشق باشد.
مستمع صاحب سخن را بر سرِ ذوق آورد...
تا کسی پای منبر و مجلس نباشد منبر نشین محلی از اِعراب ندارد.
من تنها منبر نشینت شدم، لب بگشا.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ تیر ۱۳۹۸ساعت 10  توسط خشت
|