خشت

      ای مفتی شهر از تو پرکارتریم  / با این همه مستی ز تو هوشیارتریم                           

درد ما را در جهان درمان مبادا بی شما

آخر تابستان بود، آخرین روز بهار، مسیر هر روزه به محل کارم در یافت آباد تهران را می رفتم ساعت ده دقیقه مانده به هشت صبح بود و نزدیک کارگاه بودم که تلفن همراه زنگ خورد و پشت خط صدای فریاد و زاری بود و خبر بد، خبرهای بسیار بد و جانگداز، بدترین خبری که شنیده بودم ناخودآگاه ترمز را فشار دادم و صدای ترمزهای زیادی از پشت سرم شنیدم، انگار زیر تَلی از آوار مانده بودم، خسته و کوفته، نالان و گریان بعد از شنیدن صدای بوق و فحش های بسیار حرکت کردم و نمی دانستم چه کنم و به کی بگم، برگشتم خانه و راهی اصفهان شدم هزاران بار تمنا کردم که مرگ بیاید و نیامد.

حالا هر روز وقتی در مسیر کارگاه به همان محلی میرسم که خبر رفتن سحر خواهر عزیزم و تینای نازنین دخترش را شنیدم زانویم سست میشود و دلم گُر میگیردو جانم به درد می آید هر روز همین داستان تکرار میشود یادآوری ام میکند فقدان عزیزان راهی است بی پایان، تا هستیم با ماست، تا نفس میکشیم ما را با خود می کِشد و می کُشدمان، آرام آرام طعم همه خوشی ها را میگیرد، دردی بی درمان که وقتی به جانمان افتاد دیگر دست از سرمان بر نمی دارد، هر عکس، حرف و خاطره مشترک و هر چیزی که به آنها مربوط می شود نیشتری است بر وجودمان و لبخندمان تلخند میشود.

یعنی روزی میرسد که علم بتواند خاطرات یک نفر را با همه مشترکاتش از ذهن ما پاک کند...

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۰ساعت 9  توسط خشت  |