راز من و تو
هیچوقت به این اندازه برای یک آدم زنده اشک نریختم که برای تو ریختم، پدرم، آقا، الگوی همه زندگی ام جبر زمانه از هم جدایمان کرد و سردی خاک قرار بود حس مرا سرد کند اما زهی خیال باطل، تعامل بین ما از وقتی شروع شد که بدنیا امدم و تو را نمی شناختم تا دیدار آخرمان در بیست روز پیش، اخرین دیدارمان(سال نود و سه) که نشناختی ام، این به آن در، آنگاه که دستم را میگرفتی و پا به پایم آمدی همان وقتی که کودکی چاق و سیاه بودم و "سیا" صدایم میکردی تا وقتی که به دلیل ضعف و ناتوانی من تورا راه بردم.
در زندگی هر کسی یک یا چند نفر الگو و اسطوره هستند و تو الگوی مهربان و کم حرف من بودی، یادم نمی رود تنها سیزده سال داشتم در یک ظهر گرم تابستان جنوب به خیال اینکه موقع خواب بعد از ظهرتوست به سراغ مخفیگاه کتابهای ممنوعه ات رفتم همان که پشت تابلوئی در دل دیوار بود و به صورتی اتفاقی دیدمش و کتاب "همسایه" اثر احمد محمود را بعد از خواندن چند صفحه با وسواس سر جایش میگذاشتم که سر رسیدی اما بلافاصله خودت را به اولین کوچه دم دستت زدی، کوچه علی چپ، شتری به قد و قامت مرا ندیدی و رفتی و از فردا روزش با وسواس و برنامه ریزی شده کتابهایی جدید که مناسب سن و سال من بود خریده و در همان مخفیگاه گذاشتی و این قرار نانوشته تا سالها بینمان برقرار بود با ممیزی تو کتاب خواندن را آموختم، رازی که بازگو نکردم تا شش سال پیش که رفتی، رفتنی تلخ و سرد، دلم برای فشار دادنهای شانه هایم بعد از هر بغل کردنت تنگ شده، خیلی تنگ شده.
پی نوشت: لطفا از نوشتن تسلیت خودداری کنید چون پدرم(آقام) زندگی سخت ولی خوبی داشت و خیلی در قید و بند این حرفها نبود