خشت

      ای مفتی شهر از تو پرکارتریم  / با این همه مستی ز تو هوشیارتریم                           

طلوع خورشید

پنج صبح فردای رسیدن به دامنه های زردکوه، مقابل چشمه همیشه جاری با آبی سرد که از زیر صخره های کوه سپید پوش روان بود،چشمه ای که طعم و مزه اش، رنگ شفاف و پاکی اش بانی این بود که نامش را چشمه مروارید بگذارند. تراوش آب از دل کوه، جاری بودنش و صدای برخورد آب با سنگهای گوشه و کنار آبراه گوش را نوازش و به چشم و جان آرامش میداد.

از منظره روبروی ایوان جلو خانه، خانه ای ساخته شده از سنگهای کوه با سقف کاه گلی اش سیر نمیشدم همانگونه که از دیدن روی چون ماه تو با موهای فرفری ات، درخت گسترده گردو (گردو=گرد آب) کنار آب جاری که پدرم می گفت از پدرش شنیده که این درخت گردو بیش از صد سال عمر دارد، از نوک تنه تنومندش که پوشیده از برگهای سبزِ سر به فلک کشیده بود قله ای سپید پوش دیده میشد، قله همیشه سپید پوشی که اگر این درخت به زبان می آمد گواهی می داد تا بوده چنین بوده، زرد کوه قطب برفی کوهستانهای ایران زمین و دومین قله بلند رشته کوههای زاگرس بکر هست، زاگرس از جنوب شرقی ایران، بندرعباس با ارتفاعی کم بر میخیزد و از کرمان و فارس گذشته و در دنا و زردکوه سربرافراشته و در نهایت از غرب ایران، کردستان و آذربایجان غربی رد شده و پس از حدود هزار و پانصد کیلومتر در شرق ترکیه سر بر زمین می نهد.

صدای قوقولی قوقوی خروس بی محل از رویا به دَرم کرد، روی برگرداندم و متوجه جمع شدنت از سرما زیر لحاف شده و رواندازی پشمین روی لحافت کشیده و در کنارت دراز کشیدم تا از گرمای وجود هم بهره ببریم، تکانی خوردی و با چشمان نیمه باز لبخندی دلنواز خطهای کنج لبت را عمیق تر و دل نشین تر کرد، چشمانت را بستی و کمی سرت را بلند کردی و بازویم میزبان گردن سپیدت شد، به همان سپیدی برفهای نوک قله زردکوه، خوابیدی و خوابیدم.

بوی هیزم به مشامم خورد و بیدار شدم و آفتاب برآمده از پشت کوه را از بالای شانه ات در حالی که پای چاله آتش نشسته بودی را دیدم، بهار باشد و چشمه آب و تو باشی یعنی بهار در بهار، گلی در گلستان، کافی است حرف یا مطلبی از گل به میان آید، یاد تو می افتم، یاد ابرهای خاکستری که اطراف ماه را پوشانده اند، درست مثل موهای تو اطراف چهره ات.

برخاستم و باز هم خواستمت....

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۳ساعت 11  توسط خشت  |