خشت

      ای مفتی شهر از تو پرکارتریم  / با این همه مستی ز تو هوشیارتریم                           

خانه دوست کجاست؟

در جایی نشسته ام که شاید سالها قبل باید می بودم و این بودنها باید تکرار میشد از آن تکرار شدنهای دلچسب، در باغچه خانه ای که نسیمی خنک گونه ام را نوازش می دهد و از حرف زدن با صاحب این خانه خسته نمی شوم و خاطراتی به یادم می آید که فراموش کرده و کسانی را به یاد آوردم که از یاد برده بودم، خاطراتی تلخ و شیرین برایم زنده شد که دیگر نه تلخی اش به تلخی قبل بود و نه شیرینی اش، پس از گذشت چند دهه خاطرات طعم و مزه اش متفاوت میشوند مثل شراب کهنه ای که دیگر مزه گَس زمان تولید را ندارد.

آنقدر حرف برای گفتن دارم که از حجم زیاد زبانم کم می آورد و ذهن یاری ام نمیدهد، قبل از سفر هراس داشتم گذر ایام و دریایی فاصله مکانی و زمانی و زندگی در شرایط متفاوت بتواند از حجم دوست داشتنِ صاحبان این خانه بکاهد و یا نتوانیم حرف مشترکی داشته باشیم که داشتیم.

الان فقط دلم می خواهد همین جا باشم که هستم، زیر سایه همین آلاچیقی که یک میز و شش صندلی زیر آن قرار دارد نه کمی آنسوتر که شاید بهشتی باشد، خواسته قبلی و نیاز فعلی ام درست همین جایی است که هستم نه کمی قبل تر را میخواهم و نه کمی بعد تر، همین جا و همین زمان مطلوب منست، خانه دوست.

دوم آگوست دوهزار و نوزده

+ نوشته شده در  جمعه ۸ آذر ۱۳۹۸ساعت 13  توسط خشت  |