خشت

      ای مفتی شهر از تو پرکارتریم  / با این همه مستی ز تو هوشیارتریم                           

خود مه و مهتاب تویی، ماهی این آب منم

ماه افروختگی نامی است که بر جمال زیبای ماه در چهاردهمین روز از این ماه و این سال نهاده اند، ماه زیبا بود و افروخته بودنش زیباترش هم کرد، بزرگ دیده شد بزرگتر از روزها و ماههای قبل، حتی بزرگتر از همه شب هایی که طی هفتاد سال گذشته دیده شده، ماه به همه عالم می تابد و تاریکی را نور میدهد هر چند خودش منبع نور نیست اما می گیرد و میدهد، با پرتو افشانی اش دلبری میکند، عشق ماه را می ماند که خود بی نیاز است و نیاز براورده میکند، شوق میدهد به لطف، محبت تو را میگیرد و میدهد به یار، مهر را آبیاری میکند و در این بین خود را می سازد، عشق را، با هر بار گیر و واگیر اوج میگیرد فرازش شوق و فرودش سوز، بده بستانی شورانگیز و گرم، دلنوز و روح انگیز، نور عشق یکه شناس و مهتاب عالم تاب است، عشق بازتاب همه نورهای ماه، مهتاب است در دل یک نفر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۶ آبان ۱۳۹۵ساعت 12  توسط خشت  | 

کدامست از این نقش ها آنِ ما

آینه است دیگر شاید چپ را راست و راست را چپ نشان دهد اما در مورد رنگها کمتر اشتباه می کند روزی موهای خاکستری بد یمن که پرچمدار زمستانی سرد و سپید و بی رحم بود را نشانم داد و یادآوری ام کرد عبور زمان ایستگاه ندارد که توقف کند ثانیه هایش در پی دقیقه و روزها در پی ماه سرازیر می شوند و سالها دست در دست هم با شتاب رد می شوند و اگر توان و امکان نگهداری ایام را داشت دیگر هیچ کس را یارای نگاه کردن در آینه نبود به آرامی تغییرات را به رخ می کشد تا از ترس، بیم امیدمان ترک نخورد، تنها چیزی که آینه می تواند بنماید نقش ماست اما در ورای این نقش، ذهن و فکری هست که نقش او را می بیند و بس، چه خوب که آینه توان برهنه کردن ذهن آدمی را ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۳۹۵ساعت 13  توسط خشت  | 

شهرزاد

توی دو روز 15 قسمت از سریال شهرزاد را دیدم جدا از مفهوم فیلم و منظوری که نویسنده داشته و البته با بازی خوب ارتیست ها چند نکته نظرم را جلب کرد، اینکه فرهاد حق داشت بین مرگ به دست عوامل دست نشانده حکومت و داشتن عشق شهرزاد یکی را انتخاب کنه و شاید اون انتخاب مرگ بود، زندگی بدون شهرزاد همون مرگ هست به مراتب دردناکتر و تکرار شونده، زندگی قیمت داره، تاوان داره اما هر کس باید قیمت زندگی اش را خودش پرداخت کنه حتی اگر بهای این زندگی مردن باشه، شهرزاد دانا و با کمالات و عاشق نباید برای فرهاد تصمیم می گرفت که در زمان بودن فرهاد، شیرین زندگی فرد دیگری شود، هم تلخی را به کام فرهاد روانه کرد هم شیرین بی بر را ویران کند، اما فرهاد در نبود شهرزاد رویا بافت و بافت تا رویایی دید که واقعی شد، رویایی که قربانی به دنیا آمده بود و قربانی هم زندگی کرد، هر بازی یک شکست خورده دارد !؟شاید هم دو نفر و یا بیشتر.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۳ مرداد ۱۳۹۵ساعت 13  توسط خشت  | 

تن فروش

تن فروش اگر جسم خود را برای مدتی در اختیار دیگری قرار می دهد کار کردنش نباید مورد نکوهش قرار گیرد، او فردی زجر کشیده و ستم دیده است که با بخشی از  جسم خود، برای آسایش و رفاه خود و نزدیکانش کار بیشتری می کشد مثل خیلی از مردم که از طریق جسم خود کسب درآمد دارند و از کار خود رضایت ندارند، تن فروش هم از روی علاقه و انتخاب نیست که تن عریان خود را به هر کس و ناکسی واگذار می کند کدام انسانی است که به اختیار جسم بی روح خود را بفروشد تن فروشی جرم نیست که جبر است، آدم مجبور نباید مقصر شناخته شود، تن فروش جسم خود را حراج می کند آنکه این حراجی را با بی رحمی به یغما می برد چه نامی دارد،تن فروش روح و فکر خود را درون کوله پشتی اش در پستوی خانه اش می گذارد و با جسمی بی روح بر سر میدان می ایستد تا طالبش بیاید و او را بی مطلوب با خود ببرد تا طالبی دیگر، او تن فروش است و این هرزه، او تن فروشی مجبور است و این یک هرزه ای مختار، انتخاب و خواستن طرفین این رفتار زشت از منظر عرف و قانون را از هر پلشتی دور می کند.

 

+ نوشته شده در  جمعه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 13  توسط خشت  | 

بانوی مرغ فروش

چهره ات خسته است بانو، حق دارم چهره ات را خندان ببینم این حق را به من داده اند در قامت مشتری که چهره ات به دل بنشیتد، از صبح کارت سخت بوده که باشد، حالت خوش نیست، نباشد، تا جوجه ها را خورد کنی می روم و برمیگردم شاید آن  لبخند مصنوعی صورتت باز آید، بر میگردم و باز مهمانت در کنج لب و ابروانت لم داده است، غم را می گویم، خسته ای بانو؟ آری  خسته ام و غریبه چون شما، آخر اینجا چرا، شهر و دیار من و تو کجا و این شهر دور افتاده شمال کجا؟ 

دخترت، دخترت چه شده که وادار به کوچ شده ای، دخترت و دخترم ارزش آن را دارند که برای بهبودی و سلامتشان کوچ کنیم، اما می گویی که او کوچ کرده و رفته، تو چرا مانده ای بانو، آنهم وقتی که امیدی به بازگشت نداری، عصر خوراک جوجه را به سیخ کشیدم و یک سیخ آن  را کنار گذاشتم، این سیخ سهم توست و تا همیشه با منست در دل نگهش می دارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 13  توسط خشت  | 

تو فصل فردای سرد

صندلی عقب تاکسی فرودگاه نشستم و محو تماشای آبی دریای چابهارم که با صدای زنگ داری که از پخش ماشین بلند شده به خودم میام، میخونه:تو فصل فردای سرد...شکوه خاطرات صدای شهرام شکوهی تکونم میده، دیگه نه دریا را می بینم و نه صدایی می شنوم تا وقتی آهنگ بعدی که میگه: دل، دل، دل دیونه، عشق نیست حال تو ویرونه، اون که تو دل من جاشه ...عشق و دل و جا برای کسی نميمونه تا وقتی معشوقی نباشد و دلداری، به خودم میگم عشق و التماس با هم سازگار نیستن، ترانه بعدی میاد و میگه: دلم خونه، وجودم بی تو داغونه، نمیدونه نمیدونه، کسی حالمو جز خدا نمیدونه، اما خدا هيچوقت عاشق کسی نبوده که حالش را بدونه،اگر هم بوده رابطه معبود و معشوق بوده، از فکر خدا در میام که باز میخونه: بیا با من مدارا کن که مجنونم و مستم، اگر از عاشقی پرسی، بدان دلتنگ آن هستم، اما تا عاشق نبوده باشی دلتنگش نخواهی شد.

نیچه: باید بر بسیاری چیزها نابینا شویم تا بتوانیم یک چیز را ببینیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۳۹۴ساعت 14  توسط خشت  | 

دل

همیشه از اینکه دو نفر به مرحله ای از ارتباط میرسن که به خودشون اجازه میدن کلید دلشون را به هم دیگه بدن خوشحال میشیم در اینجور مواقع برخی یاد گذشته و امیدهایی که داشتن و عده ای هم به یاد آینده و کسی که قراره این تبادل کلید را انجام بدن، گاهی سرنوشت شوخی بیرحمانه ای برای برخی رقم میزنه و با یک انتخاب، انتخابی که نتیجه اش بعدها مشخص میشه به این نتیجه میرسن که کاش اصلا دلی نبود و هستن کسانی که در ادامه هم رضایت از رفتار و کردارشون هویداست.

 همه شنیدیم مهر، علاقه و عشق آدمی به قلب اوست در اینجور مواقع به یاد کسانی میفتم که عمل پیوند قلب انجام میدن و این سئوال برام پیش میاد که شخصی که قلبش اهدا می شود احساسش چه می شود یا گیرنده قلب چه حسی دارد، من و مایی که طرف احساسی این افراد هستیم چه سرنوشتی داریم؟

 

+ نوشته شده در  شنبه ۵ اسفند ۱۳۹۱ساعت 13  توسط خشت  | 

رابطه اعتماد و نو آوری

وقتی قرار بر همکاری باشد نبود اعتماد به همان اندازه مخرب است که اعتماد بیش از اندازه داشته باشیم، سطحی از اعتماد مفید فایده است که نه چشمان خود را ببندیم و نه کنکاش بیمورد را دامن بزنیم. داشتن صداقت و عدم منفعت طلبی صرف تنها دلیل اعتماد نیست بلکه وفای به عهد و توانایی به فعل درآوردن قول، عامل مهمی است که می تواند در بهبود رابطه متقابل و شراکت تاثیر گذار باشد.

برای گسترش نوآوری با انجام مذاکره، ارائه راهکار تازه و طرحهای جدید اکثر شراکتها شکل می گیرد که در ابتدا یافتن شریک مناسب و سپس توافق بر سر هدف مشترک و همکاری نزدیک می تواند موانع و مشکلاتی را بوجود بیاورد که از آن جمله عمل نکردن به تعهدات، تغییر و تحولات توسط مشارکتهای قبلی و وجود ریسک که لازمه نوآوری است می تواند مانع از ادامه همکاری باشد، باور عمومی بر این است که داشتن یک قرار داد محکم و کامل می تواند تضمینی برای یک شراکت باشد در حقیقت قرارداد می تواند باعث کنترل اطلاعات و زمینه ساز محیطی شود که با کنترل بیشتر و بالا بردن سطح توقع روند پروژه را کُند نماید.

اعتماد بیش از حد می تواند سطح مطلوب تنش که تا حدودی لازمه پیشرفت و نوآوری است و در یک کار تیمی لازم و ضروی است را از بین ببرد، تنش بیش از حد مانع از پویایی و کار گروهی می شود و عدم تنش باعث سازگاری اعضای تیم شده و باغث می شود به سرعت ایده های یکدیگر را بپذیرند و خشنودی طرف مقابل ملاک عمل واقع شود.

در نتیجه سطحی از اعتماد مطلوب است که مانع از تفرقه شود و موجب رقابتی سالم در ارائه نظرها و طرحهای مفید شده و صد البته به شرطی که نقد سالم را مد نظر داشته باشیم، در پایان باید گفت وقتی نوآوری در شراکت مد نظر باشد اعتماد مفید بوده ولی اعتماد بیش از حد نیز مخرب است.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۱ساعت 21  توسط خشت  | 

باور

باورهای ما به اعتیاد تبدیل می شوند و به همین دلیل وقتی کسی می خواهد اعتقادات ما را محک زده، پرسشگری کند و پوشش خود ساخته ما را برچیند رفتاری معتاد گونه بروز داده، بی قرار می شویم و هر لحظه ترس بر ما چیره می شود، چیزی مثل دلهره پرکردن یک حفره.

 

باورهای ما تنها برای ماست و بسیار کسان دیگر هستند با نگرش و اعتقاد متفاوت مانند پرستش گاو، سنگ یا حتی بخش هایی از بدن انسان که شاید به نظر مسخره و ناپسند باشد اما فارغ از اندیشه، باور و اعتقاد ما وجود دارند چه بسا که باورهای ما نیز از دید ذیگران احمقانه به نظر برسند.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۱ساعت 20  توسط خشت  | 

ما را که برد خانه

خورشید نور می پراکند و ماه در غیابش با بازتاب نوری ملایم شبها را نور افشانی می کند و چون از جذبه نور خود آگاه است به مرور و طی چهارده روز کامل میشود، قرص کامل ماه جلوه ای از مهر است، مهر بهترین رام کننده است، گرگ تاب دیدن این همه لطف و زیبایی را ندارد با دیدن قرصِ ماه واله میشود و شیدا، دیوانه نقش بازی نمی کند، نقشه نمی کشد، خود را می بازد و نمایشی از خود ارائه میدهد.

+ نوشته شده در  جمعه ۳۰ تیر ۱۳۹۱ساعت 16  توسط خشت 

گرگ و میش

به هوای صبحگاهی و شامگاه که تاریکی و روشنایی جای خود را عوض می کنند گرگ و میش گویند همان حالتی که هوا نه روشن است و نه تاریک موقعی که تشخیص شرایط و چهره ها وحالات سخت می شود، گرگها بدلیل هوش خود از این موقعیتها استفاده کرده و به گله گوسفندان حمله می کنند.

سگها به وفاداری شهره هستند، برخی از سگهای گله که گرسنگی می کشند نیاز خود را بر وفا و سرشت طبیعی خود ترجیح داده و با گرگها شریک شده و در ضیافت آنها میهمان می شوند و پس از سور چرانی به نزد گله باز می گردند، چوپانها به این سگها، گرگ و میش می گویند.

در ایل بختیاری مَثَلی هست که می گوید : به میش ایگو بِجِه، به گرگ ایگو بِگِرس (به میش میگه بدو و به گرگ میگه بگیرش) گاهی برخی از ما انسانها هم در شرایط گرگ و میش قرار گرفته و نیازمان بر وجدان، شرف و انسانیتمان می چربد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۲ تیر ۱۳۹۱ساعت 14  توسط خشت 

صعود و سقوط

سالها قبل با گروهی به غار نوردی رفتم در قسمتی از مسیر گذرگاهی تنگ وجود داشت به اندازه عرض شانه، دفعه بعد به تنهایی رفتم و در این معبر دو ساعتی گیر کردم و با زحمت فراوان رها شدم، خاطرات زیادی به ذهنم خطور کرد و به کارهای کرده و نکرده ام بسیار فکر کردم حتی به مرگ که محتمل بود.

در آن دو ساعت و در ناامیدی و ترس با مرور رفتار خود، دوستان و نزدیکانم متوجه شدم وقتی  برای نیل به هدفی با هیجان و بدون توجه به فاصله بین پله ها قدم برداریم، وقتی جای پای خود را نسنجیده گزینش کنیم موقع فروکش کردن هیجان برای بازگشت به وضعیت مناسب شرایط سختی خواهیم داشت.

+ نوشته شده در  جمعه ۱۹ خرداد ۱۳۹۱ساعت 10  توسط خشت  | 

پا منه تو، سر بنه بر جایگاه گامِ او

برای کوبیدن یک میخ میشه از وسایل زیادی استفاده کرد مثلا یک تکه سنگ که احتمالا سنگ شکسته میشه یا میخ کج و یا اینکه از انبر دست یا تکه ای آهن یا...استفاده نمود اما هیچکدام بجز چکش نتیجه مطلوب را در زمان مناسب برای ما به ارمغان نمی آورد و در این رابطه مهارت فرد نیز عامل مهمی است.                                                   

انسان زمانی می تواند از توانایی، سواد و تجربه خود بهره ببرد که در شرایط و جایگاه درست خود قرار گرفته باشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۰ خرداد ۱۳۹۱ساعت 13  توسط خشت  | 

توازن

ظروفی که از قسمت تحتانی به توسط مجرائی به یکدیگر متصل باشند به نحوی که چون در یکی مایع بریزند به دیگر ظروف هم درآید و با وجود اختلاف شکل آنان در همگی به یک سطح قرار گیرد را ظروف مرتبطه گویند که در روابط انسانی/عاطفی هم مصداق دارد، زن و مرد هم با وجود اختلاف زیادی که با هم دارند توسط مجاری زیادی مانند محبت، عشق، تنفر و در کل احساسات به هم متصل هستند اگر در ظرفی هر حسی را بریزیم به ظرف دیگر هم سرایت میکند

+ نوشته شده در  جمعه ۲۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 22  توسط خشت  | 

بسیار نقش آدمی دیدم که بود آن اژدها

جای امیدواری هست داره نفس میکشه و میشه امیدوار بود مدتها بود ناامید شده بودم تا اینکه دیدم و مطمئن شدم که خوبه حالا حالا ها ادامه میده، جوانی حدود 26 ساله با لهجه شیرین و کمی ریش از اون ریشهای غیر رسمی و سلیقه ای، توی اتوبوس با مادرش دو تا صندلی داشتن و منم یک تک صندلی، وقتی سه راه ملک شهر پیاده شدم اونها خواب بودن اومدم با یک تاکسی در مورد کرایه سر بسر گذاشتم دوست دارم چونه بزنم با اصفهانی ها و هم اینکه میخواستم کمی وقت بگذرونم تا پدر و مادر را بد خواب نکنم سوار که شدم متوجه شدم کیفم نیست، کارت ملی و گواهینامه، عابر بانکها و ....همه گم شدن رفتم دنبال اتوبوس ولی وقتی رسیدم همه مسافرها رفته بودن و اثری از کیفم نبود، پذیرفتم و دیگه مهم نبود به دوستی پیام دادم که "ممکنه" پول بخوام و شماره حساب سیامک برادرم را دادم اونم ریخت بدون اینکه بخوام، ممنون دوستم.

روز شنبه کارتها را مسدود کردم و داشتم میرفتم به کلانتری خبر بدم مدارکم گم شده که تلفنم زنگ خورد خودش بود همون مسافر بغل دستی با یک بسته شکلات رفتم به آدرسش و شنیدن تعارف با لهجه اصفهانی، مطمئن هستم نفس میکشه و زنده است این پسر دوباره بیادم آورد که معرفت از بین نرفته، افرین پسر، معلم من.

+ نوشته شده در  شنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 15  توسط خشت  | 

با مرغ خانه، مرغ هوا را تفاوتی است/ بال و پر شما، نه برای پریدن است

متفاوت بودن هزینه دارد هم برای منی که این تفاوت را تاب نمی آورم و درک نمی کنم هم برای فرد متفاوت. تمام کسانی که به هر نحو بصورت کلامی، رفتاری، پوششی و یا به لحاظ تفکر حامل پیامی هستند افرادی خاص اند که در زمان خود پذیرفته نشده و طرد می شوند این افراد زاییده شرایط  و هنر مبارزه کردن را بلد هستند و تاوان هنر خود را پس میدهند.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۸ فروردین ۱۳۹۱ساعت 9  توسط خشت  | 

بگیر نبض دل و دین خود ببین چونی

مریدانی هستند که شیشه می خورند و ریش نمی شوند، روی آتش راه می روند و نمی سوزند و گاهی از جان خود مایه گذاشته و روی مین می روند چون مراد خود را باور دارند و حرفش را حجّت می دانند. رهرو است که راه بر را می سازد و بزرگش میدارد، مرادِ بی مرید چیست؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۳ فروردین ۱۳۹۱ساعت 10  توسط خشت  | 

جایگاه شهود

حق داریم هر طوری که مایل هستیم فکر کنیم و متوقع باشیم که بقیه هم به عقایدمان احترام بگذارند بشرطی که این حق را برای دیگران هم قائل باشیم، تنها جایی که انسان در مورد عملکردش دچار تزلزل می شود وقتی است که در جایگاه شهود قرار گیرد و تنها قاضی ای که تابع نظر هیچ هیئت منصفه ای قرار نمی گیرد وجدان است.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۱ساعت 8  توسط خشت  | 

فردا می رسد قبل از فریاد، فریاد رس باشیم

امسال نیز سالی متفاوت بود که تلخ و شیرین، زشت و زیبا را در خود داشت و بسته به اتفاقات ومتاثراز شرا یط ما به گونه ای متفاوت رقم خورد که بخشی خارج از اراده ما و برخی نیز با توجه به توان، تلاش و کردار ما شکل گرفت، برای آنچه بدون دخالت و کنش ما بوده نباید متاسف بود که فایده ای نداشته و آنچه مربوط به عمل ماست نیز خود کرده بوده و جز برای کسب درس و تجربه سودی ندارد آنچه می ماند اثرِ رفتار ما در زندگی دیگران که باید دید تا چه اندازه دیگران را رنجانده و چگونه می توان جبران کرد البته اگر بشود جبران کرد و امید که بشود.

سال جدید را می توان چون زراعت دیم به امید رحمت آسمان یا رویای طلب از ماورا واگذار کرد یا اینکه با برنامه ریزی و به مدد ابزاری چون زحمت و تلاش، همدلی و آگاهی و در حد توان به سالی پربار و سبز بدل نمود، از دوستانی که به هر طریق توسط حرف، نوشته و رفتارم آزرده خاطر هستید عذر تقصیر دارم و سالی دلخواه و همراه با آرامش برایتان خواهانم.  

+ نوشته شده در  جمعه ۲۶ اسفند ۱۳۹۰ساعت 19  توسط خشت  | 

باغبان همچو نسیمم ز درِ خویش مران

هر کتابی در نهایت پایانی دارد تلخ یا شیرین اما بشر هیچ گاه دست از خواندن بر نمی دارد همان گونه که مرگ مسلم و اجتناب ناپذیر است و آدمی هرگز دست از زندگی کردن بر نخواهد داشت، هر کدام ار ما رسالتی داریم که سعی در انجامش داریم و اینکه برای ما نوشته اند یا خود رقم می زنیم نیز از حوصله این متن خارج است.            

در کویر ما نسیمی وزیده و عطری از خود به جا نهاده است باشد که در سایه دوستان دمی دیگر این نسیم را داشته باشیم.

+ نوشته شده در  شنبه ۲۲ بهمن ۱۳۹۰ساعت 19  توسط خشت  | 

میان صورت و معنی بسی تفاوتهاست

پرسش  یک دوست قدیمی در نظرات پست قبلی دغدغه فکری ام شد برای نگارش این متن که آیا نوشته هایم تغییر کیفی کرده و اگر کرده به کدام سمت رفته ام فراز یا فرود، تعداد نظرات دوستان و مدت زمانی که مینویسم نشان از این دارد که در پهنا و درازا رشد کرده ام اما ژرفا یا همان ساختار و ارزش نوشته ها را نمی دانم چرا که تغییرات به مرور شکل می گیرد و همچون پدر یا مادری که رشد فرزند برایش محسوس نیست نمی دانم خشت-گودول رشد داشته یا در جا می زند.

سئوال سختی است و با مرور کردن نوشته ها در وبلاگ قبلی و این وبلاگ به نتایج زیر رسیدم.

1-در ابتدا فقط مسائل را سیاسی می دیدم و با این دید همه را قضاوت می کردم و این روزها کمتر.

2-هیچ احساسی در نوشته هایم نبود و فاقد روح بود و بیشتر منطق را در نظر داشتم.

3-با همه کل کل می کردم و تند می نوشتم و نظر می دادم واین روزها ملایمتر می نویسم.

4-اوایل تعداد نظرها برایم خیلی مهم بود واکنون شخصیت پشت نوشته ها اهمیت بیشتری برایم دارد.

اگر از شما بخواهم خشت-گودول را تعریف کنید چه چیزی در ذهنتان نقش می بندد؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۵ دی ۱۳۹۰ساعت 21  توسط خشت  | 

گر مرد رهی میان خون باید رفت

هیچ راهی مسدود نمی شود مگر به دست انسان.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۸ دی ۱۳۹۰ساعت 12  توسط خشت  | 

بوقلمون شرم نکن

وقتی خیلی ها لباس بره به تن کرده اند تو خودت باش، گرگ باش که شرافت دارد به شمرهای سیاه پوش.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۸ آذر ۱۳۹۰ساعت 8  توسط خشت  | 

جبر شیرین به از اختیار تلخ

با اینکه از جنگ بسیار گفته اند و فراوان شنیده ایم با اینکه قصه جنگ تکراری است و درد آور اما من جنگجو هستم چرا که شرایط به گونه ای است که باید بجنگم برای بودنِ تو، البته میتوانی مرا مقصر همه کارها بدانی الا عاشق شدنم که به اختیارم نبود و بانی اش بودی، راهی نمی بینم که به تو ختم نشود.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۲۱ آذر ۱۳۹۰ساعت 8  توسط خشت  | 

دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما

کسانی که شیفته می شوند دو دسته اند عده ای که از طریق گوش عاشق می شوند یعنی از شنیدن تعریف و تمجید لذت برده و در اختیار داشتن گوشی برای درد دل کیفور شان می کند و عموما در مواقع حساس چشمهایی بسته دارند.

برخی توسط چشم واله می شوند همان چشمی که همه کس را می بیند ولی گاهی بروی فردی قفل میشود و البته تا وقتی از افق دیدش خارج نشوند و اینان معمولا در شیدایی گوششان بدهکار حرف حساب نیست، زن و مرد یعنی گوش و چشم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۰ساعت 19  توسط خشت  | 

عاقل یا آغُل

آشتی بدان معنا نیست که من کوچک شده ام و اشتباه کرده ام یا اینکه حق با توست آشتی یعنی دوستت دارم، قهر اما کاری است کودکانه و یعنی خواسته ای از تو دارم منتها از روشی غیر عقلانی،  برعکس آشتی که کاری است خردمندانه، آشتی راهی برای حل مسئله و قهر یعنی طرح یک مشکل.

داستانی چند خطی را در ادامه بخوانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ۲۱ آبان ۱۳۹۰ساعت 14  توسط خشت  | 

جان را بجو، جان را بیاب

آسمان تهران می بارد چهره شهر از پوشش برف سپید می شود و اکثر پلشتی های تمدن شهری نهان می گردد زیر این نقاب زیبا، ولی با تابش آفتاب و گرمای حضور خورشید چهره واقعی دوباره نمایان می شود.

برای چهره می شود نقاب زد ولی رفتار، نگاه و منش هرگز، آدم پشت نقاب هویت دارد، صدا و مهمتر از همه قلب دارد نمی توان برای همه نقاب زد.

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۷ آبان ۱۳۹۰ساعت 9  توسط خشت  | 

آرزو می خواه لیک اندازه خواه

امید که فرو افتادن هر قطره باران موجب برآورده شدن آرزوی یکی از دوستانم باشد .

-برای کسی که تحمل انتظار برای دیدن عزیزش سخته، وعده دیداری زود.

-برای دوستی که باید امتحان موسیقی بدهد و نگران است، آرامش.

-برای عزیزی که مشکلات زندگی اش تشدید شده، صبر.

-برای مهربانی که بی بهانه تلفن کرده و دیگری را خوشحال می کند، شادی بی اندازه.

و بالاخره برای رانندگان بلژیک که پلیس به دلیل قفل نکردن درب ماشین جریمه شان می کند، اندکی انصاف!! 

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۰ساعت 10  توسط خشت  | 

می نخوری طعنه مزن مستان را

دو تا جمله هست که همیشه از شنیدنش احساس خوبی ندارم یکی "اشکالی نداره" یا همون "باشه" که شل و ول ادا میشه و این معنی را میده که با اینکه ناراحت هستم اما تو فکر کن من خوبم و دومی "به من چه اصلا " که یعنی احساس خوبی ندارم و کمی هم حسودی کرده ام ولی تو فکر کن به من ربطی نداره.                            

این بدان معنی نیست که من ناراحت نشم یا حسودی نکنم برای اینه که وقتی بهم میگن و بهم فشار میاد یادم بمونه گاهی من هم به ذهنم خطور میکنه و اون موقع است که متوجه میشم طرف مقابلم را دوست دارم و نه تنها اشکال داره بلکه درد هم دارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۴ آبان ۱۳۹۰ساعت 11  توسط خشت  | 

نگاهت را ببین، زبانت را بشنو

گاهی آنچه  می بینیم واقعه ای نیست که اتفاق می افتد با کمی اندیشه قبل از گرفتن تصمیم و گشودن زبان، اندک زمانی را از دست میدهیم همان زمانی که گران بهایش میدانیم و صد البته به مدت طولانی هدر میدهیم.

                  

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱ آبان ۱۳۹۰ساعت 16  توسط خشت  | 

لاف در بازار مِسگرها

تاریکی است دیگر، نمی شود مطمئن شد کس دیگری هست یا نه، سر وصدا زیاد است آیا فریادمان به گوش فریادرسی می رسد؟ شاید بازار مسگرهاست یا اینکه ما غریب این مُلکیم.

بالاخره در پسِ هر شب روزی می آید و بعد از هر طوفان آرامشی می رسد، برای تاریخ، سی سال لحظه ای بیش نیست و برای فراق دوست هر لحظه سالی است. 

+ نوشته شده در  شنبه ۲۳ مهر ۱۳۹۰ساعت 16  توسط خشت  | 

زنای تاریخی در نبود ستاره های کبیر

بی خیالی و عدم دلسوزی نسبت به لوازم و راحتی امکانات هتل بر کسی پوشیده نیست، شبهای زیادی را در هتل بوده ام اما سکونت در منزل استیجاری را حتی با احساس مسئولیت بیشتر نسبت به هتل، ترجیح میدهم ولی احساس امنیت و سر خوشی از داشتن خانه ای که مالکش باشم را علیرغم اینکه نیازمند مراقبت و دلسوزی بیشتری باشد رادوست میدارم.

"کاش حاکمان خود رامالک وطن میدانستند یا مستاجری دلسوز نه چون مهمان یک شبه هتل، هتلی بی ستاره"

+ نوشته شده در  شنبه ۱۶ مهر ۱۳۹۰ساعت 10  توسط خشت  | 

محبت زنده است با تو

ساعت پنج صبح روز پنجشنبه مسافر اهواز بودم و از فرودگاه مستقیم بسوی اندیمشک رفته و پس از انجام کارم به اهواز برگشتم، خوشحال و خسته، خسته از گرما و کسر خواب و خوشحال از دیدار نزدیکان.

- اقوام و دوستانی که دو روز تنهایم نگذاشتند، سنگ تمامی که البته سنگینی آن بر دوش خواهر مهربانم بود.

- پیامهای پر از مهری که توسط عزیزی با " رسیدی؟" شروع و تا پایان سفرم چون همدمی مهربان همراهم بود.

- مردمی خونگرم به گرمی هوای خوزستان و چه سخت بود دل کندن از آن جمع.

+ نوشته شده در  شنبه ۹ مهر ۱۳۹۰ساعت 10  توسط خشت  | 

ما چه میخواهیم؟

- جز اینکه به توانایی و قابلیت های ما احترام گذاشته و بابت کار خوبمان تشویق شویم.                                 - کردار بد به فرجام عملش برسد و صد البته به دیده اغماض برای خودمان.                                                 - در سلامت کامل عمری طولانی داشته باشیم به مناسبت کارهای خیر و شایسته مان.                               - و هزار خواسته معقول و غیر معقول دیگه.

این بدان معناست که فکر و اراده ای ورای ما بوجود بیاید، نوعی عدالت هر چند ناقص، نظمی انسانی، اما از ابتدای پیدایش بشر تاکنون زندگی به همین روال بوده، هست و خواهد بود، بی تفاوت و کور.

*فرقی نداره به یک دو پا زیادی جَوّ بدی یا به یک چهار پا زیادی جو، به هر حال هر دوشون لگد میزنن.


+ نوشته شده در  سه شنبه ۵ مهر ۱۳۹۰ساعت 15  توسط خشت  | 

من آنم که رستم بُوَد پهلوان

مردان و زنان نجیب هم جنسان تن فروش خود را حقیر می شمارند ولی آن چیزی را که اینان با ابراز عشق از هم دریغ می کنند، آنها چوب حراجش می زنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲ شهریور ۱۳۹۰ساعت 16  توسط خشت  | 

به کجا چنین شتابان

هر درختی به میوه اش شناخته میشود و شناخت انسانها از گفتار، کردار و نوشته هایش میسر میشود.

انسان موجودی است که از ذهن و جسم تشکیل شده، ذهن در جسم و توسط آن قادر به انجام کار است وقتی جسم بیمار است ذهن قادر به انجام کارهای اخلاقی خود نیست ولی ذهن بیمار هم جسم را به بیراهه می کشاند و هم موجب اذیت و آزار دیگران می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۳۰ مرداد ۱۳۹۰ساعت 8  توسط خشت  | 

نه ادبت را خواهم نه محبت

برخی مودبانه به آدم توهین می کنند و بعضی توهین آمیز محبت می کنند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۹ مرداد ۱۳۹۰ساعت 9  توسط خشت  | 

پاندورا و صندوق، حوا و سیب، کدامیک؟

در اساطیر یونان زنی را نام می برند به نام پاندورا، می گویند اولین زنی بود که روی زمین آمده و صندوقچه ای را که نباید باز کرده و تمام بلاها از آن صندوق خارج شد که ما الان دچارش هستیم به جز امید، اینکه کدامیک (مسلمان یا یونانی کافر) زودتر از دیگری زن را مسبب تمام بدبختیها بدانیم مهم نیست اما آیا اعتقاد درستی است.؟

+ نوشته شده در  سه شنبه ۱۱ مرداد ۱۳۹۰ساعت 8  توسط خشت  | 

ششم مرداد ها

بر تار زندگی ام پود باش

برخی از روزها و خاطراتش هیچگاه از یاد نمی رود و چون نقش قالی در ذهن انسان بافته می شود، وقتی که دل همچون چله قالی باشد، بی هیچ پودی و آماده هر نقش و رنگی، آنگاه که ابریشم نگاهی به نگاهی تلاقی می کند آنوقت تار و پود نقش بافته میشود .


+ نوشته شده در  چهارشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۰ساعت 14  توسط خشت  | 

بوسه ای لایق دستانت آرزوست

پدر داشتن و پدر بودن هر دو نعمت است، خوش بحال کسی که لیاقتش را داشته باشد و به پدری قبولش کنند.

ادای دین به برخی افراد زندگی کار دشواری است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲۵ خرداد ۱۳۹۰ساعت 8  توسط خشت  | 

مطالب قدیمی‌تر