رنگین کمان
حکایت دوست داشتن آدمها در عین پیچیدگی بسیار ساده است، کسی را می خواهیم برای اثبات و ابراز علاقه و دوست داشتن هایمان، کسی که با بودنش حالمان به شود، کسی که وقتی کنارش هستیم حال او هم بهتر شود، حس و حال خوبِ دو نفر وقتی با هم باشند همه چیز را زیبا، دل انگیز و چشم نواز می کند، حجم دوست داشتنهای آدمی که لبریز شود اگر کسی را نیابی که نثارش کنی آرام و قرار نخواهی داشت، ابراز نکردن انبوهی از دوست داشتنهای تلنبار شده دلهره آور شده و امانت را می بُرد.
کافیست پس از پر شدن مخزن مهر و علاقه ات کسی را بیابی که خواهان اوئی و او هم نیم نگاهی از سرِ لطف و علاقه به تو نشان بدهد آنوقت با شور و هیجان و عشق همه اندوخته ات را نثارش میکنی، گل ریزان عشق میکنی و موج بلند و زیبای دریای عشق را با همه وجودت حس خواهی کرد و فراز و فرودش را تجربه میکنی.
باید کسی را دوست بداریم که به خودش و جهان پیرامونش، احساس و عواطفش آگاه باشد و این آگاهی را دوست داشته و به آن پشت نکند، کسی که در رویاروئی با احساس، درک و فهم خود حرفی برای گفتن دارد و با خودش کنار بیاید همان رنگین کمانی است که از تقابل بارش باران و آفتاب جلوه می کند و از دیدن، شنیدن و لمس کردنش سیر نمی شوی.