خشت

      ای مفتی شهر از تو پرکارتریم  / با این همه مستی ز تو هوشیارتریم                           

رویش خوش و مویش خوش و‌آن طره جعد‌ینش

بعد از سالها فراز و فرود، سر به زیر و سر به هوا کردن،به ساحلی آرام بسنده میکنم، آن ساحل زیبا کجاست تا با پای برهنه در لب دریا همانجا که ماسه های مرطوب با صدفهای رنگ به رنگ و کک های شنی سخت پوست که با پس رفتن آب دریا پیدا می شوند، پیاده روی کنیم، کی می شود جان و روانم آرامش درون را داشته باشد، آن بندر رویایی با صدای پرندگان دریایی کو تا به عمق و پهنای دریا بنگرم، موجهای خروشانش را ببینم همان که موهای پر چین و شکن و مجعد را به یاد آورد.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲۴ تیر ۱۴۰۳ساعت 12  توسط خشت  | 

دیده ها شب فراز باید کرد/روز شد دیده باز باید کرد

سردی و سختی هم تاب عشق را ندارد هر چقدر سخت هم باشی یکبار دلت لرزیده، هر چقدر سرد باشی یکبار زانو را بغل کرده ای و به خودت گفته ای آخر چرا من، چوپان تنها نام قطعه ای موسیقی است که با پِن فلوت نواخته می شود که به جرات می توان گفت بیشتر مردم دست کم یکبار آن را شنیده اند و از ان لذت برده اند، چوپان تنها افسانه دلدادگی خدای اساطیری نگهبان چوپانها و گله ها، دشتها و مراتع در یونان بوده، فردی با شکل و شمایل متفاوت، مردی با شاخ بز و سُم و دُم و غریزه جنسی فراوان، پِن در حال گشت و گذار در دشت زنی زیبا رو را می بیند و دل باخته اش می شود، دنبالش می رود و می دود تا کنار رودخانه ای او را گیر می اندازد و آن زن از خدایان خود درخواست کمک می کند، زئوس صدای او را شنیده و او را به دسته ای نی تبدیل می کند و پن شروع به بریدن نی ها کرده و آنها را می بوید و می بوسد و هنگامی که آه حسرت می کشد نفس اش در نی ها جاری می شود و صدای زیبایی می شنود، پن دسته ای از نی ها را با خود میبرد و شروع به نواختن می کند و بُن مایه پن فلوت از آن ریشه می گیرد، امروزه نوای زیبای قطعه موسیقی چوپان تنها را می شنویم، همان که دل هر شنونده ای را به لرزه می اندازد.

+ نوشته شده در  شنبه ۹ تیر ۱۴۰۳ساعت 15  توسط خشت  |