خشت

      ای مفتی شهر از تو پرکارتریم  / با این همه مستی ز تو هوشیارتریم                           

در این سرای بی کسی، کسی به در نمی زند

برخی اتفاقات آدم را دگرگون می کنند انگار در کوره ریخته گری ذوب شده و آدم دیگری می شوی، نه همه وجودت، بلکه نگاهت به زندگی، نحوه برخوردت با دیگران و از همه مهمتر، حسابی که برای خودت باز کرده بودی را بازنگری می کنی و متوجه می شوی آنچه را که قبل تر کمتر مورد توجه ات بودند و بی ارزش میشوند مواردی که برایت ارزشمند بودند و حال دیگر نیست.

همان اتفاقی که حتی تصورش را هم نمی کردی یا آخرین گزینه ای بود که متصور بودی و انتظارش را داشتی، روز های اول بهم ریخته و ویرانت میکند، آشفته و پریشان می شوی وسردر گم، مقاومت کرده و انکار میکنی، حیرت زده و در به در، گیج و درمانده.

چند روزی به همین حال هستی جایی بین زمین و آسمان، مبهوت و در انتظار، منتظر شنیدن خبری جدید، خبری که خبر ویران کننده ات را نفی کند، می خوابی و بیدار می شوی و هر صبح باید خودت از رختخواب آوار برداری کنی.

سایه را بسیار دوست داشتم و دارم و حیف که دیگر نیست، خودش نیست اما نوشته ها و افکارش تا همیشه ماندگار خواهند بود، ایران ای سرای امید....

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۱ساعت 13  توسط خشت  |