خشت

      ای مفتی شهر از تو پرکارتریم  / با این همه مستی ز تو هوشیارتریم                           

با یک پیاله چای چطوری عزیز من ؟

گاهی در بین مردم و اطرافیانم آنچنان احساس تنهایی میکنم که تاب و توانم می بُرد و حس بی کسی گریبانم را می گیرد ، دلم می گیرد از این حجم خرافه پرستی که خیل عظیمی از مردم دچارش شده اند و دریغ از خرده ای اندیشه کردن، دلم می گیرد از این همه درد و رنج که در دل و جان همین مردم می بینم.

عفیف باختری شاعر زاده افغانستان میگه:

عمری خلاف مردم خوش پوش خوش خیال/ در دل غم زمانه گرفتم ، گریستم

دیدم که برنداشت، کسی نعشم از زمین /خود نعش خود به شانه گرفتم،گریستم

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۴۰۲ساعت 14  توسط خشت  |