هر شب به امید دیدن دوباره سحر سر به بالین نهم
روی مبلی نشستم که روبروم یک قاب پنجره هست با نرده ای مشکی رنگ پشت اون، کنار پنجره شومینه ای هست که جلوش کتری و قوری در حال دم کردن چای هستن، زیر پنجره دو تا مبل آبی و کرم رنگ زیبا گذاشته شده و در منظره پشت پنجره ایوانی بزرگ قرار گرفته که کمی اون طرفتر نمائی از یک درخت انجیر و درخت نارنج که میوه هاش نیمی سبز و مابقی سبز و زرد شدن، به جز دیروز که آسمانی آفتابی با هوای ولرم داشت ده روزی هست که نم نم بارون زیبائی مدام در حال باریدن هست و شرشر ناودون با بادی ملایم که دستی به سر و روی برگ درختان میکشه هم فضا راگوش نواز و دلربا کرده، چای دم کشیده و جلوه پنجره و هوای عالی و نارنج های خوش عطر و آرامشی که وجود داره یک چیز کم داره اونم بودن توست.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۲ آبان ۱۴۰۰ساعت 8  توسط خشت
|