خشت

      ای مفتی شهر از تو پرکارتریم  / با این همه مستی ز تو هوشیارتریم                           

سایه سار بلوط

پنجم خرداد بود که به مقصد رسیدیم، خسته و خوشحال در نزدیکی چشمه جاری از دل کوه، زرد کوه بی همتا، سیاه چادرها بسته بندی شد و در انباری خانه روستایی ساخته شده از سنگهای همان کوه نهاده و اسباب و وسایل را باراندازی کرده و گله و رمه را بعد از سیراب شدن از آب چشمه مروارید به آغل برده و بار اسب و مادیان و قاطرها تخلیه شد، عصری دل انگیز و خنکای دم غروب وادارمان کرد بالا تنه ای (چوخا) پوشیده با شلواری مجلسی (شلوار دبیت) و کلاهی پشمی (کلاه خسروی) بر سر مقداری هیزم برداشته و در چاله ای کم عمق آتشی بر پا شد و کتری سیاه شده از دود کنار آتش نهاده شد.

چپقی چاق شد و روی زیر اندازی(گلیم) که انتهایش بالش لوله ای نهاده بودیم لم داده و دود چپق را از گوشه دهان به یکطرف بیرون داده و در انتظار دم کشیدن چای نگاهم به تو بود که دامن چین دار (شلواری قری) زرد رنگی پوشیدی و بند دامن را محکم کردی و پیراهنت را عوض کردی، موهای فرفری ات را که بعد از حمام خشک شده بود را در دستانم گرفتم و جلو موهایت را دو قسمت کرده و دو گیس بافته از دو طرف صورتت را به زیر چانه ات کشیده و نیمه پشت موهایت هم دو گیس بافته از پشت گردنت به روی شانه هایت آویزان بود، کار بافتن مو که تمام شد لچک(روسری) روی سرت نهادی و دو بند آن را زیر گلویت گره زدی.

چای دم کشید و بوی تازه دم بودنش مشام را نوازش می داد زیر درخت بلوط نشسته و غروب آفتاب را نگاه کردم ، آفتاب غروب کرد و ماه نمایان شد، روی چون ماه تو، تا تو دو استکان کمر باریک بیاوری و قند و نبات، قوری به دست چای ریختم، من چای در استکان ریختم و تو آتش به جانم، قند پهلوی چای و نبات نشسته پهلوی من هر دو شیرین، خال هندو سیاه و دانه فلفل سیاه، این یکی از آن دیگری شیرینتر..

+ نوشته شده در  سه شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۳ساعت 15  توسط خشت  | 

خاک باشی بروید از تو نبات

ساعت پنج صبح پانزدهم اردیبهشت و خنکای هوای نیمه بهار پهنه جنوب، هوا داشت روشن میشد که سیاه چادرها برچیده و بار قاطرها شد، باد خنک بهاری، صدای زنگوله بز و بزغاله بعد از رهایی از محل نگهداری و زنان بچه بر دوش سوار بر مادیان با لباسهای رنگارنگ صورتی و زرد و قرمز و آبی، با لچک های مزین به سکه های ریال و شاهی، مردان مسن سوار بر اسب و جوانترهایی که مشغول گرده واری (گرد آوری) بار و بُنه و حرکت دادن گوسفندها به سمت آب جاری از چشمه بودند، بخورند و راهی شوند و مَشک ها برای رسیدن به توقفگاه بعدی پر از آب شوند.

یک روز دیگر از سفر بیست روزه ای که باید در کوه و دشت و دَمن به امید نزدیکتر شدن به ییلاق خوش آب و هوا در کوههای زاگرس بلوط پرور که تا چشم میبیند و جان طلب می کند کوه و جنگل و رود و سبزه خواهی دید، کوچ عشایر با همه سختی هایش زیباست و زیباتر می شود وقتی قرار است غروب آفتاب را در وارگه(بارگاه) پیش رو اطراق کنیم، تکانهای بدن تو سوار بر مادیان سفید رنگ را دیدم و سختی راه را به جان خریدم و لذت حضورت بر خستگی راه چربید.

کنار صخره ای با یک چشمه آب روان، بعد از جمع کردن گله گوسفند و اسب، بساط پهن کردنِ سیاه چادر(بوهون) بر پا شد، صدای ریزش آب چشمه و کنج لب تو و لبخندت، چشمان خمار تو و دل بی قرارم، گرفتن استکان کمر باریک چای از دست تو و دیدن روی چون ماهت، نوای دلنشین خنده های ریزت، شنیدن اوممم بعد از گفتن حرف دلم از دهانت همچون شرابی که بوی تن تو دارد آتش تن و جانم را دو چندان کرد، همه تن خواهش تو بود و همه جانم.

خوابیدن در هوای آزاد زیر نور ماه و دیدن ستاره های درخشان زیباست و از آن زیباتر اینکه نیمه شب از خواب برخیزی و دو ماه ببینی، یکی در آسمان و آن دیگری کنارت، یکی همه سپید و نورانی و آن دیگری سفید تر با دو خط قرمز در میان، یکی دور از دسترس و آن دیگری با دستی که اگر برسد به دستانت نای نفس کشیدنت می رود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۳ساعت 9  توسط خشت  |