به گمانم هرمان هسه در جایی از دو زاهد که روان درمان هم بوده اند نوشته، یکی به گفتار درمانی و اندرزهای حکیمانه و دیگری به گوش فرا دادن و خلوت گزینی مشغول بودند روزی مرد جوانتر به قصد یافتن "دایون" پیر مرد گوشه گیر و برای مداوای افسردگی اش راهی سفر می شود و از هر کسی که می بیند سراغ دایون را می گیرد و به صورتی کاملا اتفاقی با کسی برخورد می کند و آدرس می خواهد و می فهمد که خودِ اوست و پس از گفتن مشکلش به اتفاق به غار تنهایی دایون می روند و طی بیست سال رفت و آمد دایون مداوایش میکند و یاری اش میدهد تا روزی که دایون در بستر مرگ بود و مرد جوان خود را به بالینش می رساند و می شنود که بیست سال قبل دایون در اوج ناامیدی و نیاز در جستجوی او بوده و اتفاقی همدیگر را دیده اند اما در این مدت دایون سکوت کرد و هیچ لذتی از استادی اش نبرد چون میدانست که بیمار است و نیازمند، بیمار تا نداند که بیمار است مداوا نمی شود، تقابل صداقت و غرور، پذیرش دردمند بودن و بیماری جوان را مداوا و دایون را شکسته کرد، چقدر آشناست این نوع تقابل در زندگی روزمره، آنجا که کسی خود و احساسش را بروز می دهد آن دیگری کجدار و مریز رفتار می کند، کم می گوید که زیاد بشنود، کم می دهد که زیاد بگیرد، مثل هوای بهاری ناپایدار.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۵ساعت 13  توسط خشت
|
نوشتن شاید کاری فیزیکی به نظر بیاد قلم و برگی از دفتر برداری و رویا یا خاطره ای از آنچه دیدی یا شنیدی و یا حس کرده ای را بنویسی، برگهای سپید را سیاه کنی خط خطی کردن، اما فراتر از نوشتن و قبل از آن، نوشتن کاری است احساسی و ذهنی، نشخوار فکری است مثل بخار و بوی خوراکی خوش مزه که قبل از حس کردنش شاید متوجه گرسنگی ات نشوی اما بویش که به مشامت برسد پایت را سست می کند، باید بویی از درد یا امید، بخاری از عشق حس هایت را تحریک کند تا حروف محدود و بی جان بتوانند کلمات را به جمله ای هادی و رسانا تبدیل کنند باید یک جای احساست درد بگیرد و دست و دلت تاول بزند و گر بگیرند باید چشمانت سنگین شوند و مثل لباسی که روی بند لباس آوایزان شده قطره قطره بچکد، پلک بالایی ات را با گیره به بند آویزان کرده تا چشمان خسته ات خشک شوند به دیدن جسمی که ذهن برای خود تجسم کرده، نوشتن انگیزه میخواهد و انگیزه از درد و شوق می آید، درد دوری و فراق و شوق دیدار یار، این حال که می شوی خودکار سر میخورد بین انگشتانت و نوشتن یک نیاز می شود، رازی ناگفته، ناگفته ای که هر بار می گویی و هر بار به گونه ای متفاوت، درد که باشد تلخ می شوی و تلخ می نویسی، شوق که باشد ابر و مه و خورشید و فلک در کار کلمات می شوند تا تو حرفی را در قالب کلمات بگنجانی.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۵ساعت 13  توسط خشت
|
برای پرورش گل بجز دانه به چیزی های دیگری نیز احتیاج هست، خاک مناسب، باران و آب به مقدار کافی، نور آفتاب هم باید بتابد و مهمتر اینکه هرگل در شرایط آب هوایی خاصی نتیجه مطلوب را میدهد و در هرجایی نمیتوان هر گلی را پرورش داد، عشق همچون گل است که باید از آن مراقبت کرد، تر و خشکش نمود، مراقبت دایمی میخواهد باید سراغش را از دل گرفت و دل به دلش داد، عشق نور میخواهد چشم نواز، آب میخواهد جاری، باید حال عشق را جویا شد تیمارش کرد، به وقت دلتنگی و دلگیری باید حرف زد شنیدن صدایش مرهم درد است و اگر دریغ شود چون تیغی در گلو آزارت میدهد، باید شنید و گفت، دیدنی میخواهد روح نواز، نوازش کردنی بی تمنا، بودنی بی دلیل می خواهد.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۷ مرداد ۱۳۹۵ساعت 13  توسط خشت
|
دلم مدام گیر می کند به بال خاطرت و سخت گرفته می شود، دستانم تنهایی را محکم می چسبند وقتی تو نباشی، اما بیچاره چشمانم، وقتی به قصد خواب دراز می کشم نگاهم بالا می رود، می رود و خودش را به سقف می چسباند همانجا میخکوب می شود و لته پلکهایم بصورت نیمه باز ثابت می مانند و شانه ام بار شب را تا سحر به دوش میکشد تا صبح تحویل آفتابش دهد مگر اینکه صدایی بیاید صدای زنگی، همان زنگی که شنیدنش همیشه خبر از خبری می دهد که دلم گواهی میدهد و می خواهد از تو باشد اما اگر نباشد بی رنگ می شود حنای زندگی.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۵ساعت 13  توسط خشت
|
این باد خود بخود بوجود نیامده به یقین کسی آن را به سرم انداخته، خواهشی دارم که به این زخم ورم کرده دست نزنید میدانم دست شما لطیف و مهربان است اما مایه درد من می شود، ایراد از زخم من یا دست شما نیست باد موسمی یاد اوست که می وزد و بی مروت بادی است که زمان و مکان و فصل هم نمی شناسد، گریبان می گیرد و رها نمی کند تا موسم بادی دیگر و یادی.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۰ تیر ۱۳۹۵ساعت 13  توسط خشت
|
به فکر تو بودم اما در فکرت، نبودم، به تو فکر کردن در اختیارم نیست، در فکر تو جای گرفتن هم، تناقضی که قادر به حل آن نیستم، اگر دست من نیست که فکرم مشغول توست و در فکر تو جایی ندارم چگونه اینجایی و آنجا نیستم، یا برو یا اینکه بگذار بیایم.
+ نوشته شده در سه شنبه ۲۸ اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 13  توسط خشت
|
اگر مقدور باشد که دوباره از نو شروع کنم که البته مقدورم نیست اول صبر خواهم کرد تا رشد کنم تا صبر داشته باشم، نه میخواهم جای دیگری باشم یا کسی دیگر، نه دلم می خواهد پولدار باشم و با چهره ای متفاوت، همین که هستم کفایت میکند، تنها صبر کردن پیشه میکنم اونقدر صبور که روزی برسد تو را ببینم و چشم و دل بکر و دست نخورده ام را پیشکش تو کنم، تلاش خواهم کرد آسایش را مهمان آرامش بودنت کنم، کتاب می خوانم، شعر یاد میگیرم تا شعور در کنارت بودن را بیابم، به شرط بودنت هر کار شایسته ای شدنیست، شرط اول یافتن توست وگرنه هزار بار از نو شروع کردن را چه سود.
+ نوشته شده در یکشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 13  توسط خشت
|
وه که چقدر آرزو دارم، آرزوهای بسیار، همه را جمع کرده ام برای داشتن تو، آرزو دارم باد بودم تا بپیچم در تار تار موهایت و به رقص در بیارمشان یا که باران شوم و بریزم روی گونه ات و سرازیر شوم در بلور گردنت و در دمای تنت بخار شوم آرزو دارم بخار بودم تا حجم ریه هایت را پر میکردم یا خون بودم و در بدنت باشم و از طریق رگهایت تمامی وجودت را با مویرگها طی می کردم و جاری می شدم در حجم تنت، ابر بودن را آرزو می کنم تا در روزهای داغ و سوزان تابستان مانع شوم آفتاب بر تو بتابد، آرزوی دیگرم اینست هر جا که هستی بادی بوزد و بوی تورا با خود بیاورد به جایی که هستم تا بویت را به مشام کشیده و سرمستم کند هنوز آرزوها دارم اینکه خاک باشم، نرمه خاک، که زیر پایت باشم تا هیچ خاری در پایت نرود، وه که چقدر آرزو دارم...
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۵ساعت 13  توسط خشت
|
بهار که می آید سردی هوا به خنکایی دلچسب تبدیل شده و همه چیز تغییر میکنه، بیدار میشه طبیعت، سبزی و شکوفه کردن درختان، آب شدن برفها و جاری شدن رودها، نوای بلبلان و جیک جیک مستانه گنجشکان، ایام سفر و دید و بازدید عزیزان، شروعی بعد از یک پایان، بهار که می آید با خود شادی می آورد و امید، بوی تازگی فراگیر می شود، تو هم آمدی بهارانه و سبز، بهاری آمدی و با خود سرمای زمستان تنهایی را ورق زدی، نوای پرندگان فصل تو بیدارم کرد، سبز شده و جوانه زدم، جوانه های احساس، برف کلمات آب شد و جوهر قلم جاری شد، فصل دیدن و باز دیدن شد، دیدنی ترین هم تکراری می شود و تو نشدی، آمدی و دنیایم متفاوت شد رنگها همان رنگ بود اما شفافتر، پررنگتر از قبل، درخشان.
به قول بانو خورشید: همایون باد ایامتان
+ نوشته شده در شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۴ساعت 13  توسط خشت
|
آب که حرارت ببیند به مرور گرم می شود، داغ شده و به نقطه جوش میرسد، فوران کرده و بخار می شود سپس تحلیل می رود و آنچه می ماند آبی است سنگین، آب دوست داشتن را می ماند که به مرور حسی گرم و سرخوشانه به آدم دست می دهد و جانت را داغ می کند، عشق اما نقطه جوش دوست داشتن است، عاشق که باشی تحلیل می روی بخار هوس های زود گذرت به هوا میرود و آنچه میماند، آدمی سنگین و وزین که تلخ و شیرین روزگار را دیده و برای مانده عمر نیز نفس کشیده و طلبکار زندگی نیست، آب که می ماند گنداب میشه.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۴ساعت 14  توسط خشت
|
باز هم رفتنی دیگر نزدیک است، همه روزی میروند، هر پایانی شروع اتفاقی تازه است، تو که باشی هیچ بودنی شگفت زده ام نمی کند همانگونه که زیباترین گل باغچه سایر گلها را از دیده پنهان میکند، زیبای باغچه زندگی ام ببین که پاییز هم بار سفر بست که برود با همه زیبایی هایش، میرود تا جای خود را به فصل سرد زمستان بدهد درست مثل همان وقتی که تو رفتی و فصل سرد ما را رقم زدی، زمستان هم رفتنی است، رنگین کمان فصلها سفرت بیخطر، هم سفرت دعای خیر من و باد و باران، برگ ریزان میروی تا سالی دیگر، کاش میشد همه رفتنها مثل پاییز بود که برود و دگر بار بیاید، وعده دیدار فصل عشق و عاشقی با فصل سرما، شبی است یلدایی، آخرین دیدار اینان طولانی و دل کندن سخت، پاییز درد دارد و هیچکس حرف دلش را نشنیده، برگ ریزانش برای چیست نمیدانم، بیچاره و دیوانه پاییز، درد هم بماند فردا روزش آرامتر میشود، هر دردی آرام میشود با مرهم زمان اما تمام نمیشود.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ دی ۱۳۹۴ساعت 14  توسط خشت
|
یک روز، روزی خیلی دور یکی آمده که آمدنش بانی روزهای خوب تو بوده، همه عالم و آدم دست به دست هم داده اند تا آن روز، این روزهای تو را بسازند، آمدنی که تو هیچ دخالتی در آن نداشته ای اما در همه امور تو دخیل می شود.
+ نوشته شده در شنبه ۷ آذر ۱۳۹۴ساعت 14  توسط خشت
|
از چه بنویسم که به تو منتهی نشود، بر ذوق نوشتنم تیغ می کشم همچون ابراهیم که بر گلوی فرزندش کارد کشید.
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۰ آبان ۱۳۹۴ساعت 14  توسط خشت
|
اگر لبخند میزنم دلیل نمی شود که هیچ غمی ندارم، اگر در جمع حضور دارم دلیل نمی شود که تنها نباشم و اگر از عاشقی نمی نویسم برای این نیست که عشق را نشناختم، زخمی است که بهتر است بی مرحم بماند و به مرور خشک شود و پوسته خشک شده اش هر بار به جایی گیر کند و دلم ریش شود و یادآوری ام کند که ریشه این زخم از چیست، یکبار به خیابانی گیر کند که در آن با هم قدم زدیم، بار دیگر به کافه و رستورانی که با هم رفتیم ، خانه و ماشین یا هر چیز دیگری، شاید عطری.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۴ساعت 14  توسط خشت
|
انتهای هر داشتنی هر چه میخواهد باشد با درد همراه هست چاره چیست تا هست و داریم سرخوش و شنگولیم، دلخوشی دایمی هم دل زدگی دارد، اما فکر کردن به فردایی که نیامده است امروز را به دیروزی تلخ تبدیل می کند، گویا روال درست همین است که هر بودی نبود شود، هست به نیست و عشق به نفرت تبدیل شود، کدام آمدنی سراغ داریم که فعل رفتن را صرف نکند، مثل همین تابستانی که دارد می رود یا بهار قبل و پاییزی که می آید همه رفتنی اند، برای رسیدن به قله باید از دامنه کوه گذشت قله ای که باید سرازیری اش را هم به یاد داشت، ماندن در بلندی قله لذتبخش و شادی آفرین و بیاد ماندنی است اما دایمی نیست بالا رفتن برای رسیدن به بلندا خستگی دارد اما هیجان تاب و توان را زیاد می کند شوق دارد و سختی را هموار می کند برعکس پایین آمدن که سهل است و سخت.
+ نوشته شده در شنبه ۲۸ شهریور ۱۳۹۴ساعت 14  توسط خشت
|
یک روز می رسد که تو می آیی اما من دیگر اسیر و رام تو نیستم، گر چه صبورم اما دیگر چشمانم در انتظارت نیست، روی می رسد که نه دیوانه ام نه شک و تردید گریبان را گرفته ، شبهایی که تو بی قراری و من بی قرارت نخواهم بود هر چه بی قراری است دور ریخته ام و همچون آینه ای می شوم روبرویت تا خودت را ببینی با حال زار آن روزهای من، باید عاقل بود باید فهمید که گاهی بازنده بودن لازم است پیروزی همیشه مطلوب نیست، میدانم که تو از یادم بروی سالهای زیادی را باید فراموش کنم، نوشتن را، دنیا و زندگی را، آخر که باید رفت مثل هر چیزی که پایانی دارد.
+ نوشته شده در سه شنبه ۶ مرداد ۱۳۹۴ساعت 14  توسط خشت
|
سرت که توی برف برود اخساس سرما می کنی تنها سرما نیست چشم همه چیز را سپید می بیند گوش هم شنوایی لازم را ندارد و پس از مدتی کارایی مغز کم و قوه تعقل مختل می شود و کرختی تمام وجود انسان را فرا می گیرد، نگاه می کنی اما نمی بینی، می شنوی اما گوش نمی سپاری، سرت را بیرون بیاوری از برف تازه برخی حرفها و اتفاقات جلو چشمانت رژه می روند و با مرور آن خود را باز می یابی و مهره ها را دوباره می چینی و می فهمی آنچه را که باید.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۱ساعت 22  توسط خشت
|
گردنِ شکسته به از غرورِ شکسته است.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۷ تیر ۱۳۹۱ساعت 13  توسط خشت
برخی خاطرات هم چون دودی در اتاقی در بسته می ماند و همیشه در ذهن آدم معلق هست و باید خاطره ای قوی تر و مهم تر پیدا شود تا این در را باز کند، اگر پیدا شود، اگر باز شود.
بعضی وقتها حقیقت آخرین چیزی است که نیاز داریم بشنویم.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۱ساعت 22  توسط خشت
|
مدار است دیگر می چرخد، آهسته و پیوسته، از چرخه که خارج شدی مدتی آشوب می شود و نه برای مدار که برای تو، زود فراموشت کرده و پیاده ات میکنند، پیاده شدم، پیاده ام کردند.
+ نوشته شده در شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 17  توسط خشت
|
میشه شاد بود بدون اینکه دیگری را غمگین کرد.
میشه عصبانی شد بدون اینکه داد بزنیم یا فریاد بکشیم ولی توهین نکنیم، حتی توهین کرده(همه هم انجام میدیم) ولی قیافه، شغل، جنسیت، خانواده، لهجه، ملیت و نژاد کسی را تحقیر نکنیم برای اثبات خود دیگری را پلکان نکنیم، نشکنیم و نیازاریم.
+ نوشته شده در شنبه ۱۹ فروردین ۱۳۹۱ساعت 13  توسط خشت
|
بعضی خاطرات مثلِ شیر خفته توی ذهن آدم
میمونن، شیری که با غم و شادی، سر و صدا و حتی بمب هم بیدار نمیشه اما با
نگاهی یا با شنیدن یک کلمه بیدار میشه و کاری به آدم میکنه که باورش سخته،
تو رو میبره به گذشته و چنان درگیرت میکنه که دگرگون میشی، دلگیر و درگیر،
درگیر با باید و نبایدها، کردن و نکردنها و دوباره بعضی از صحنه ها را برای
خودت بازسازی میکنی و دیالوگهای گذشته بیادت میاد و با تجربه امروزت به
اون حرفها نگاه میکنی و حسرت حرفهایی را میخوری که گفتی و نباید میگفتی یا
حسرتِ حرفهایی که نگفتی و باید میگفتی این
بده بِستانهای ذهنی خسته ام کرده انگار وَرز داده شده ام و زیر وردنه پهن
شده ام و نازک.
توی وضعی هستم که شاید خیلی ها
دلشون میخواد داشته باشن و نمیتونن، چیزهایی دارم که هرکدومشون برای خیلی
باعث حسرته و شاید حسرت هم بمونه همانطوری که مواردی هست که برای رسیدن به
اونها تلاش میکنم تلاشی که شاید نتیجه ای هم ازش حاصل نشه و حسرت بمونن برام، یاد داستان اون
پیرمردی افتادم که در بستر مرگ بود و نزدیکانش هم دورش بودن و همه هم دوستش
داشتن اونم نه بخاطر ثروث و املاک بیشماری که از خودش بجا گذاشته بود بلکه
بخاطر مهربانی و انسان بودنش، بخاطر گذشت و ادبش، رفتاری داشت که همه را
تحت تاثیر قرار میداد از نوکر و کلفت گرفته تا خانواده و دوست، اما حسرتی
به دل داشت که با خودش به گور میبرد، موضوعی که تا اون لحضه برای کسی بازگو
نکرده بود و بعد از آنهم امکان برآورده کردنش نبود حسرتی که حاضر بود تمام
مال و اموالش را بدهد و برای یکبار تجربه اش کند.
باورش
سخته که کسی در حسرت پیاده روی زیر بارون بدون کلاه و چتر از این دنیا بره
کاری که هر کدوم از ما بارها انجامش دادیم و بازهم خواهیم داد اما پیرمرد
داستان ما به خاطر شرایط اجتماعی یا خانوادگی و رسوم ابا اجدادی اشرافی
مزخرف نتونسته بود انجام بده و حالا من موندم / ما موندیم و...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۹ فروردین ۱۳۹۱ساعت 15  توسط خشت
|
همه کنش و واکنش دوران کودکی ناب است، خنده و گریه اش، قهر و آشتی وحتی بازی دادن و ندانش پاک و خالص است. بچه که بودم وقتی دیده نمی شدم و بازی ام نمی دادند دلگیر می شدم اما الان وقتی بازی ام می دهند یا بدتر از آن وقتی که خود را به بازی می گیرم سخت آزرده میشوم.
+ نوشته شده در شنبه ۲۰ اسفند ۱۳۹۰ساعت 10  توسط خشت
|
احتیاج سیر نزولی مقام و شهامت است به قعر نیاز و نیرنگ، وقتی خواسته ای
برآورده نشود به آن کمبود خو می گیریم، عادت به پلشتی و ناهنجاری بلای انسانیت است
و عادت ما را بنده احتیاج خود می کند، اختیار یکنفر در قبال محتاج بودن آن دیگری
مانند دو قطب هم نام آهن ربایی هستند که همدیگر را دفع می کنند.
*زمان درمان می کند و محبت موهبتی که دهنده و گیرنده را شاد می کند و بخشیدن خطای خود کاری سخت.
+ نوشته شده در شنبه ۱۳ اسفند ۱۳۹۰ساعت 0  توسط خشت
|
باید از خود شرمنده باشیم که خوشحالی خود را از بد
حالی دیگری بدست می آوریم حتی اگر این خوشحالی از بابت کمک به دیگران حاصل شود.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۰ساعت 13  توسط خشت
|
وقتی که مشکلی پیش میاد باید رسمی نو درانداخت چرا که روال سابق اگر درست
بود قطعا مشکل بوجود نمی آمد اگر راهی نو نیندازیم انداخته می شویم. برای
تغییر شرایط موجود بعد از شناخت راه باید همراه شد ولی ظاهرا ما صد نفریم
تنها و آنها سه نفر هستند همراه.
+ نوشته شده در جمعه ۱۴ بهمن ۱۳۹۰ساعت 22  توسط خشت
|
اینکه بخواهیم یا بتوانیم همه را خشنود و راضی راهی کنیم فقط یک ناراضی باقی خواهد ماند آن هم کسی نیست جر خودِ ما.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۰ بهمن ۱۳۹۰ساعت 14  توسط خشت
|
برای آموزش و به جهت بهره برداری از فیل پایش را از دوران کودکی با زنجیر به
جایی می بندند ابتدا ناتوان است و قدرت پاره کردنش را ندارد به مرور برایش عادت می
شود به گونه ای که وقتی بزرگ شد وتوانمند نیز حرکتی برای رهایی از قید و بند انجام
نمی دهد چرا که عادت و باور به این عادت مانع حرکتش می شود و نه زنجیر.
مشابه
این کردار گریبان همه ما را می گیرد یعنی عادت به عادت هایمان، همان که زمانی توان
رویارویی با آن را به دلیل ترس، خرافه و عدم آگاهی نداشته و به باورمان تبدیل شد، باوری
که دست و پایمان را بدون زنجیر بسته است.
+ نوشته شده در سه شنبه ۴ بهمن ۱۳۹۰ساعت 1  توسط خشت
|
برای حضوری موثر باید اندیشه کرد، پایان را ندانیم گذر ایام کمتر حس میشود.
رسیدن ملاک مناسبی برای نادیده انگاشتن جایی که پا می گذاریم نیست.
راهی که طی می کنیم بی دام و بلا نیست و بی انگیزه سخت طی می شود.
جز آب تشنه را چه سود و تا وقتی تشنه نباشی خواستن هوسی بیش نیست.
رفتن آسان است و کسی از رفته نمی پرسد چرا رفتی.
نیست هیچ آتشی بدون دود، زیباترین و گرم ترین آتش به پایان سلام می کند.
"برای رسیدن راهی جز رفتن نیست"
بر من ببخشید عدم پاسخ به نظرات و خواندن نوشته های تان را بدون ابراز نظر.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۰ساعت 9  توسط خشت
|
گاهی آنقدر دیگری را زیر نظر می گیریم که خود را فراموش کرده و نمی بینیم، این خود شکننده می شود و دیگر برای هیچ کس ارزشی ندارد حتی برای خود حتی برای آن دیگری.
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۵ دی ۱۳۹۰ساعت 6  توسط خشت
|
قوانین بشری و الهی نوشته شده به دست بشر عده ای
را خوشتر می شود و معمولا برای گروهی خاص نوشته می شوند به گونه ای که بتواند فشار
عده ای اندک را بر بسیار دیگر کم کند. اما همین عده بسیار و مظلوم بدون اعمال فشار
قانون را رعایت نمی کنند به عبارتی مجریان قانون برای اجرای آن به زور متوسل می
شوند و همین اعمال زور نیز ماهیت وجودی قانون را زیر سئوال می برد.
* تشکر از دوستانی که در پست قبلی نقد کرده بودند
و البته کم و عزیزانی که تعریف کردند ولی بسیار.
** هیچگاه
شخصیت خود را برای کسی تشریح نکن چون کسی که دوستمان دارد نیاز به شنیدنش ندارد و
آنکه ندارد باور نمی کند.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۹ دی ۱۳۹۰ساعت 8  توسط خشت
|
ستاره ها را دوست دارم چون خوب و بد ندارند و همیشه رفتارشون یکی است و اغلب سرجایشان هستند و اگر گاهی دیده نمی شوند دلیل نبودنشان نیست، کم فروغ می شوند اما حضور دارند برخلاف برخی انسانها که حضور دارند اما کم فروغ و اینگونه فکر می کنند"من تو را می خواهم چون با منی وقتی کسی را نمیخواهم تو هم نخواه".
به راستی تا کجا یک دوست را تاب می آوریم و ارزش یک دوست مخصوصا یک دوستی مجازی تا کجاست.
تا آنجا که ما میخواهیم؟ یعنی یک رابطه دوستی با نخواستن ما تمام میشود؟
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۲ دی ۱۳۹۰ساعت 22  توسط خشت
|
مورد محبت قرار گرفتن ساده است ولی زنده نگه داشتن محبت دریافتی کمی مدارا می خواهد اما دوست داشتن سخته اینکه بتوانی کسی یا چیزی را در یک سیر صعودی ملایم تا رسیدن به قله دوست بداری و ماندن در این قله به مراتب سختتر چرا که بودن در این ارتفاع و حفظ تعادل مهارت زیادی میخواهد.
دو تا پست قبلی را در این زمینه نوشتم و بیشتر تشویق بود و تایید و برخی هم تعجب کردند و از همه بهتر کسانی توبیخ و نصیحت نمودند به راستی نقطه توقف برای عشق کجاست و چه کسی حق ندارد عاشق بماند و عشق خود را ابراز کند؟ همه ما به چیزی، کسی یا کسانی عشق می ورزیم فقط در گذر زمان مناسبت آن فرق می کند زمانی والدین، دوستان، خانواده، طبیعت و حتی حیوانات، به تعداد قطرات باران دلیل برای عشق ورزیدن وجود دارد.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۳ آذر ۱۳۹۰ساعت 9  توسط خشت
|
درخت نیست هَرَس بخواهد لباس نیست درزی بتواند موضوع درد است و درمان، جان است و جانان، وقتی کسی اندازه ات نیست چرا میخواهی به اندازه های خودت دست بزنی، اگر پر و بالت را زدی قدرت پرواز نداری.
+ نوشته شده در شنبه ۱۲ آذر ۱۳۹۰ساعت 8  توسط خشت
|
بعد از این همانی می شوم که در خیال توست، هر چه بخواهی اما به زودی می فهمی ارزش من به آن چیزی است که هستم، آنچه تو میخواهی نمی دانم کیست. وقتی یک بار عوض شوم ترسم از عوض شدن می ریزد.
به جای اینکه دیگران را عوض کنیم از آنچه داریم و دارند لذت ببریم.
+ نوشته شده در یکشنبه ۶ آذر ۱۳۹۰ساعت 9  توسط خشت
|
نوکری هر دو ارباب درون سخت است وقتی که انگار هر دو راست می گویند آنکه دلیل دارد و از قانون و معادله می گوید و آن دیگری که فارغ از خوب و بد راه خود را می رود و حرف خود را میزند و البته به حق، که دنیا محل گذر است. و جان من خسته از هر چه دلیل و برهان.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲ آذر ۱۳۹۰ساعت 9  توسط خشت
|
برگه ای کوچک و رنگ و رو رفته سالهاست اول آذر هر سال وسوسه ام میکند که به واکاوی یاداشتها و خاطرات مکتوب مشغول شوم، هیچ ندارد جز ارقامی که چیدمانشان تاریخ و قطعه و ردیف را می سازد، هیچ ندارد جز بودنی که رفتن شد، هیج ندارد جز خاطراتی کوتاه که قاعدتا نباید جایی را اشغال کند نباید موثر باشد اما کرد اما بود.
+ نوشته شده در سه شنبه ۱ آذر ۱۳۹۰ساعت 11  توسط خشت
همه گرگها باران دیده اند اما از گرگ بالان دیده است که باید ترسید، انسان وقتی کسی را در بند عشق و محبت خود می بیند تازیانه در دست می گیرد.
+ نوشته شده در شنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۰ساعت 8  توسط خشت
|
هر آمدنی را رفتنی در پی خواهد بود و گاهی از آمدن و رفتن ما تغییری حاصل نمی شود، حاصل که هیچ، دودی هم بلند نمی شود از این همه سوختن، ساختن و خواندن و خوانده شدن.
برخی رفتن ها برای این است که به خود برگردیم و کمی از گفتار و کردار خود فاصله بگیریم و با انرژی و شاید دید بهتری برگردیم ممکنه رفتن موقت برخی دوستان مارا اذیت کند که یقینا می کند مخصوصا دوستانی که سبک و روش خود را دارند ولی باید به خواسته این عزیزان ارج بگذاریم امروز صبح وبلاگ کتایونِ صبح بخیر را با این جمله "شاید وقتی دیگر" نیمه افراشته دیدم هر چند دود این رفتن به چشم ما دوستان می رود اما با آرزوی سلامت و این امید که این رفتن را آمدنی هست خوشحالیم.
+ نوشته شده در شنبه ۱۴ آبان ۱۳۹۰ساعت 10  توسط خشت
|
مکالمه ای نا خوشایند چنان جانم را آزرده کرد که باید تا مدتها حس نا مانوس آن را تحمل کنم، چگونه میتوان جان انسان را، نه انسان که مادر را، با پول بسنجیم، گیرم مادر شوهر، گیرم نا امید از مداوا، مگر می توان از محبت مادر چشم پوشید مادری در بستر مرگ که با نگاه و اشاره از من می خواهد که در کنار پسرش، دوستم باشم.
وقتی شخصی در تصور مردمان نگنجد بی گمان تصویری است بر دیوار.
+ نوشته شده در شنبه ۷ آبان ۱۳۹۰ساعت 15  توسط خشت
|