هنگامی که بعد از مدتی دوری به قصد دیدار پای به راه می شوم همه دنیا را آرامش فرا می گیرد و دل مرا آشوب، گویی بلوا می شود و جشن و پایکوبی در دلم برپاست، هیاهوی خیابان به نغمه ای خوش آوا تبدیل می شود اگر تابستان باشد آفتاب نوازشگر می شود، زمستان رسیده باشد برف آرام و رویایی فرود می آید، پاییزش با پیچ و تاب و رقص برگهای رنگارنگ همراه می شود، بهاری میشوند همه فصول، باد مهربان و تن نواز می شود، خستگی روزهای دوری و فراق از نوک پاهایم به سمت بالا رفته و از چشمانم خارج میشوند با خیال سفر و رسیدن، دیدن و تازه شدن، بوییدن و به آرامش رسیدن.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳ آبان ۱۳۹۵ساعت 13  توسط خشت
|
بیشتر عمر رفته را کار کردم بی وقفه و با تمام توان اما زندگی نه، چرا که برای زندگی باید هیجان داشت، جادوی ورود و حضوری باید تا به ما بقهماند که زندگی بدون هیجان هیچ است حتی اگر "ترین" باشی در هر زمینه ای، پرکارترین، پولدارترین یا داناترین ویا ...، چطور می شود بی هیجان زندگی کرد. در این سالهای پشت سر، سفر و کار، دوستان و خانواده و آنچه شادی می نامیدم همه را نهایت می دیدم، سلامت و تفریح، مطالعه و کمک به کسانی که دوست می داشتم همچون چشم اندازی بی نظیر بود اما هیجان با تو بودن همه چهارچوبها را به هم ریخت، راه رفتن و دویدن، کوه نوردی و شنا، گردش و گپ و گفت رنگ و بوی دیگری یافت، مثل راه رفتن در لبه پرتگاه هست داشتن تو، وقتی تو را تجسم میکنم یا به من لبخند میزنی وقتی دستان تو را در دستم حس میکنم انگار در کانون همه عالم قرار دارم یعنی امن ترین و مورد توجه ترین جای ممکن، مرکز زمین همانجا که گویی محور عالم هستی است... تو برجسته ترین انتجاب ممکن هستی، شاید زیبایی ات خیره کننده نباشد اما نگاه مرا وا میدارد به خیره شدن، مبهوت و پر تنش می شوم وقتی کنارت هستم، هیجانی که از بودنت بدست می آید مفهوم شادی را بهم میزند با تو شاد نیستم ورای شادی باید چیزی باشد مثل راه رفتن روی طناب، پریدن از ارتفاع، پرواز را می ماند حالتی از خلسه و شور مثل فریاد نوزاد بعد از اولین ضربه، همان فریادی که شروع یک زندگی را جار می زند، این پریدن و پروازها، خلسه و شور و فریادها، رمز و راز و هیجان، از بودن و در لحظه دیدار تو حاصل میشود اینها از زیبایی صرف نیست فضایی که از امدن تو بدست امده محصول زیبایی تو یا زیبا پسندی ام نیست جذبه و کششی که بدست امده قابل وصف نیست، شاید عشق نتیجه حضور تو نیست، دلیل عشق و بازتولیدش وجود توست، وجودی که به هزار و یک دلیل نامشخص و ناشناخته خواهان اویم، مگر میشود برای احساسی اینچنین دلیل تراشید، دلیل آوردن یعنی گول زدن خود، یعنی بهانه ای برای جایی دیگر و کسی دیگر، مقایسه کردن و ارزیابی، عشق خود علت است و بهانه، دلیل است، همه چیز را در خود دارد.
+ نوشته شده در دوشنبه ۲۹ شهریور ۱۳۹۵ساعت 13  توسط خشت
|
کف دستم را می بیند و می گوید خط مرگت چه کوتاه است و دوباره از جایی دیگر شروع شده و ادامه پیدا کرده، نمیداند که یکبار مرده ام و باز زنده شدم یا گفته ام و فراموشش شده، باز می گویم از سیر تا پیازش را، که تیری خوردم و راهی بیمارستان و سردخانه شدم و با نگاه و توجه پرستاری بازگشتم به زندگی، جنگ واقعه احمقانه ای است که مردها با آن به وجد می آیند و زنها دچارش می شوند، زندگی دوباره ام را مدیون زنی هستم، فرشته ای به نام پرستار که نامش را هم نپرسیدم که البته نای پرسیدنم نبود، زنی که نگاهش چند ثانیه ای روی صورتم ثابت شد و متوجه شد دوباره نفس می کشم و پیگیری اش در آن وانفسای ولوله زخمیهای جبهه، مرا به اتاق عملی فرستاد که تیر خلاصی که قرار بود جانم را بگیرد و در سینه ام بود را در پایان عمل جراحی در کف دستم نهادند، آری خط زندگی ترسیم شده کف دستم دوپاره شد اما تو دوپاره اش دیدی و من صد پاره اش می بینم، زنی زندگی دوباره ای به من داد تا دو دستی تقدیم تو کنم، تا هر بار خواستی بگیری تا دم مرگ و باز دهی، هر بار دوری ات این پاره خط را بریده و هر بار سلامت آن را می دوزد و چه معجزه ای می کند جمع شدن خط های کنار لبت که به لبخندی شکل می گیرند.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۵ساعت 13  توسط خشت
|
گاهی هوس نوشتن به سرت می زند، خودنویس کهنه ات را برمیداری و شروع به نوشتن می کنی بدون توقف وتامل، گویی کاسه افکارت پر شده و کلمات از ذهنت سرریز می شوند و از مسیر عصبها و مویرگها، از طریق توان ماهیچه هایت باکش و قوس به روی کاغذ کشیده می شوند، با شور و حرارت می نویسی، مثل همان اوقاتی که یکی را می خواهی و تمام حس هایت، حس های خوبت به سویش هجوم می برند، همانطور که می نویسی کلمات مثل واگنهای قطار بهم چسبیده پشت هم می آیند اما یک روز و یک جایی از دفتر زندگی ورقی بر می گردد و نوشتنت تمام می شود، نه اینکه چیزی برای نوشتن نداری، داری اما جوهر قلمت خشک می شود، قلم بی جوهر مثل عشق بی معشوق است، مهر و عشقت تمام یا کم نشده، دوستش داری، می خواهی اش از صمیم دل، نامش قند را در دلت آب می کند، جوهر قلم عشقت اوست، اوست که باید جوهر وجودت باشد، حال که نیست باید قلم را کناری نهاد و کاغذ دلت را تا کنی و روی طاقچه تقدیر بگذاری، گاهی لازم است مدتی از نوشته هایت بگذرد و بعد روخوانی اش کنی چند تا ویرگول اضافه کنی و یا افعال را از زمان حال به گذشته ببری، مدتی که ننویسی، نتوانی بنویسی، آنموقع است که میروی سراغ کاغذهای تا شده روی طاقچه دلت و با وسواس افعال را در زمان جابجا میکنی، در گذشته سیر می کنی و"حال" را رها میکنی و به سرعت به آینده می روی، حال در گذشته جا مانده و می بینی که آینده ات هم پر از بی حالی است، چقدر تعاریف زمان خسته کننده است، حال همان گذشته متصل به آینده است، گاه حالت در سیر و سلوک در گذشته خوش می شود و کمی که گذشته ات سالمند می شود می بینی که بهتر است تسمه های کالسکه زمان گذشته را ببری و از اسب سواری حال لذت ببری، زمان می تازد و اگر جا بمانی، مانده ای، پس اسب زمان را هی کن و بتاز.
+ نوشته شده در یکشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۴ساعت 13  توسط خشت
|
آب که حرارت ببیند به مرور گرم می شود، داغ شده و به نقطه جوش میرسد، فوران کرده و بخار می شود سپس تحلیل می رود و آنچه می ماند آبی است سنگین، آب دوست داشتن را می ماند که به مرور حسی گرم و سرخوشانه به آدم دست می دهد و جانت را داغ می کند، عشق اما نقطه جوش دوست داشتن است، عاشق که باشی تحلیل می روی بخار هوس های زود گذرت به هوا میرود و آنچه میماند، آدمی سنگین و وزین که تلخ و شیرین روزگار را دیده و برای مانده عمر نیز نفس کشیده و طلبکار زندگی نیست، آب که می ماند گنداب میشه.
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۳ دی ۱۳۹۴ساعت 14  توسط خشت
|