خشت

      ای مفتی شهر از تو پرکارتریم  / با این همه مستی ز تو هوشیارتریم                           

سکوت سرشار از ناگفته هاست

سکوت اگر به سخن در بیاید همه چیز تغییر می کند، من از مستبدها و زورگوها به مراتب کمتر از کسانیکه که از روی ترس سکوت می کنند، می ترسم، ترس ابتدا حرکتی از روی نا آگاهی و نشناختن بوجود میاد و در صورتی که ادامه پیدا کند تبدیل به یک رفتار و در پایان به خرافه و جهل تبدیل خواهد شد و جاهل و نادان ابزاری می شوند در دست زورگوها، ترسوها اگر با ترس خود در بیفتند و به سخن درآیند همه چیز تغییر می کند، در درازای تاریخ برج و بارو و کاخهای بلند فرو ریختند چه رسد به این تریبونهای پوشالی، من از ترسوهایی میترسم که به وقت هر فروپاشی رنگ عوض می کنند و با حاکم بعدی همرنگ میشوند، تنها عشق هست که ترس ندارد و عاشق گاه در زیر پنجره اتاق دلدارش نوای سازش گوش نواز است و گاه جان بر کف از مردمش دفاع می کند چه در لباس خاکی رنگ رزم یا در لباس سپید درمان، عاشق ترس را نمی شناسد و عشق با بوی بهار و سرسبزی اش در راه است، زمستان می گذرد و روسیاهی اش برای نامردمانی است که نانشان را در خونِ نیاز مردم فرو برده اند و یا منادیان دین که حلوایشان دهان خودشان را شیرین نمی کند. سکوت این مردم به وقتش هیاهویی میشود که گوش فلک را کر می کند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۹ اسفند ۱۳۹۸ساعت 11  توسط خشت  |