خشت

      ای مفتی شهر از تو پرکارتریم  / با این همه مستی ز تو هوشیارتریم                           

طبیب درد بی‌درمان کدامست     رفیق راه بی‌پایان کدامست

گاهی سنگینی یک اتفاق به گونه ای است که دیگر افکار، بخودی خود به ذهن خطور نمی کنند و باید با هزار مکافات با خود ببری شان و بدین صورت است که گذر زمان به شدت حس می شوند و سنگین.

وقتی مردِ نشسته روی مبل خم می شود پشت گردنش را تعارف می کند و خاکستر سیگار  من هم که روی تخت روی تراس هستم خم شده است، گردن از آنِ مردی است که سوگوار برادر کوچکترش شده.

سه روز قبل تر در حالتی از بهت و ناباوری سوار ماشین اش کردیم و به روال همچین مواقع که اول خبر سکته یا تصادفی را اعلام می کنند تا فرد نزدیک به مرور به ذهن خودش کلنجار برود و صحنه مرگ را بازسازی کند و پس از آن توان شنیدن خبر ناگوار را بشنود، همین سناریو بازسازی شد و بعد پرسید نکند حسین چیزی شده؟، مرده؟؟ هق هق گریه همسر و خواهرزاده اش و گریه های بی امان پسرش خبر را تکمیل کرد، برادر عزیز کرده اش حسین، دایی خوب و مهربانم دیگر ذره ای از هوای روی زمین را فرو نخواهد برد.

دایی حسین در کسری از ثانیه در خانه اش به زمین افتاد و سکته امانش را برید و او با رفتنش امان نزدیکانش را، او برای همیشه رفت اما نگرانی سایرین این بود که چگونه پسرش را خبر کنیم که در تنهایی و راه دوری که باید طی کند تا به خانه برسد اتفاقی برایش نیفتد و اینکه دختر بزرگترش در آلمان را چگونه کنیم که تاب شنیدنش را داشته باشد و تنها دختر کوچکش بود که شیون میکرد، شیرین اش.

با مراسم مرسوم در سوگواری ها میانه ای نداشت شاید بهتر است بگویم که دگر اندیش بود برای اغلب این مردم، چقدر سخت است یک عمر افکاری ورای عرف و عادت سایرین داشته باشی و به همان سبک و همان مراسم خرافی و نمایشی به دلِ خاک سپرده شوی و به زبانی دعا و نیایش دیگران را بشنوی که برایت آزار دهنده باشند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱ دی ۱۳۹۸ساعت 11  توسط خشت  |