خشت

      ای مفتی شهر از تو پرکارتریم  / با این همه مستی ز تو هوشیارتریم                           

دور اروپا در هشتاد روز

بعد از سی و اندی کار پروژه ای که پنج سال آخرش بسیار دور، سخت و گرم و طاقت فرسا بود، سفری را شروع کردم به دیاری سبز، خنک و زیبا تا شاید خستگی کار را با گردشی دلچسب کم کنم، هر چه گشتم گمشده هایی یافتم که مدتها خواهانش بودم، دوستی که ۳۷ سال پیش گم کرده بودم، بهتر است بنویسم سختی ایام دهه شصت چون بمبی بینمان فرسنگها فاصله انداخت با دیواری به بلندای دماوند تا نتوانیم همدیگر را ببینیم، خاطراتی تلخ و شیرین در روز دیدار برایم زنده شد، تلخی دوری و فراق و بی خبری با شربت و شیرینی دیدار چنان معجونی ساخت که چشمهایم تحمل اینهمه شور و شر را نداشت و بعد از اندک زمان با جاری شدنش شُست هر آنچه که بود و گرمای آغوشش همچون کوره آهنگری تنم را گرما بخشید، اشک شوق و حسرت دیده هایمان را شست و اشک شادی خنده هایمان را نمناک کرد، هشت روزی گفتم و گفت، از شروع روز تا پاسی از شب گفته ها را به گوش جان شنیدم و ناگفته های تلنبار شده را بازگو کردم، شنیدم و گفتم، گفت و شنیدم، آنقدر نگاهش کردم که تلافی این ۳۷ سال را درآورم که در نیامد، هرمز همان بود که باید، متین و مهربان، همسر آلمانی زبانش حرفهایم را به سختی شنید و به راحتی پاسخم داد، زبان پارسی را به اندازه نیاز میگفت، "دورله" هر چند مدرک دکتری داشت اما به اندازه سوادش درس معرفت میدانست و شعور مردم داری و مهمان نوازی را بخوبی میدانست، همراهی خوب با لبخندی دلنشین، هفته ای که در کنارشان بودم به کوتاهی وزیدن یک نسیم بود، گذر ایام چون تندبادی وزرید ‌و روح و روانم را جلا داد، وقتی نوید نوجوان را دیدم از اینکه متولد آلمان بود و زبان پارسی میدانست کیف کردم، کاش نسیم هم بود و میدیدمش، دو پسر هرمز یعنی نسیم و نوید پارسی حرف زدن می دانند، روزی در استراسبورگ فرانسه و روز دیگر در سوئیس، دیدن دریاچه کنستانس که مرز مشترک بین آلمان و سوئیس و اتریش بود، شبی در فستیوال موسیقی ملل اشتوتگارد، بازدید از شهر و دیدار کوهستان و مقبره هایش و گشت و گذاری در مرکز شهر تنها بهانه هایی بودن برای در کتار هرمز بودن، دیدن و شنیدنش.

+ نوشته شده در  دوشنبه ۱۸ شهریور ۱۳۹۸ساعت 18  توسط خشت  |