من نه منم
نمی دانم به حال این روزهای خودم زار بزنم یا به حال ایران زخمی و آسیب دیده، این خاک زخم دارد، گاهی که پیاده روی میکنم پایم را آرام روی زمین میگذارم که یه وقت یکی از هزاران زخم وطن را تازه نکنم، سیگار که میکشم باید ته مانده سیگارم را مدتی در دستم بگیرم تا به سطل زباله ای برسم و در آن بیندازم البته اگر در آن زمان زباله گردی تا کمر داخل سطل زباله خم نشده باشد، نمیدانم از کودکان کار، گل فروشهای توی ترافیک گل بخرم یا نخرم، بخرم پولش نصیب باندهای کودکان کار می شود یا نه، درمانده میشوم وقتی فروشنده های کنار پیاده رو را میبینم که با چشمان غمگین آدمها را نگاه میکنند، باید مراقب پاهای خود باشیم، مراقب زبان و دست و نگاهمان، درد مشترکی داریم که نامش ایران هست، نابودی دشتها و جنگلها، کم آبی و خشک شدن رودها و رودخانه ها، آلودگی هوا و دردهای بی درمانی که برای نوشتنش همه ورقهای مثنوی هم کم می آورند، جائی که دیگران راه می روند ما در ایران دویدیم، آنجا که آنها دویدند ما چهار دست و پا با زخمهای بسیار رفتیم، خجالت می کشم از جایگاه خودم و خواسته هایم که آرزوی دست نیافتنی خیلی ها شده، فقر از نوک پا تا بالای سر بخش زیادی از کارمندان حقوق بگیر را گرفته و اغلب از اندوخته و با داشته های خود و خانواده گذر ایام می کنند، باشد که خواسته های اکثر مردم بر همه امور چیره شود.