خشت

      ای مفتی شهر از تو پرکارتریم  / با این همه مستی ز تو هوشیارتریم                           

من و پاییز

باز هم رفتنی دیگر نزدیک است، همه روزی میروند، هر پایانی شروع اتفاقی تازه است، تو که باشی هیچ بودنی شگفت زده ام نمی کند همانگونه که زیباترین گل باغچه سایر گلها را از دیده پنهان میکند، زیبای باغچه زندگی ام ببین که پاییز هم بار سفر بست که برود با همه زیبایی هایش، میرود تا جای خود را به فصل سرد زمستان بدهد درست مثل همان وقتی که تو رفتی و فصل سرد ما را رقم زدی، زمستان هم رفتنی است، رنگین کمان فصلها سفرت بیخطر، هم سفرت دعای خیر من و باد و باران، برگ ریزان میروی تا سالی دیگر، کاش میشد همه رفتنها مثل پاییز بود که برود و دگر بار بیاید، وعده دیدار فصل عشق و عاشقی با فصل سرما، شبی است یلدایی، آخرین دیدار اینان طولانی و دل کندن سخت، پاییز درد دارد و هیچکس حرف دلش را نشنیده، برگ ریزانش برای چیست نمیدانم، بیچاره و دیوانه پاییز، درد هم بماند فردا روزش آرامتر میشود، هر دردی آرام میشود با مرهم زمان اما تمام نمیشود. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه ۲ دی ۱۳۹۴ساعت 14  توسط خشت  |