خشت

      ای مفتی شهر از تو پرکارتریم  / با این همه مستی ز تو هوشیارتریم                           

هوس، جوهر عشق

گاهی هوس نوشتن به سرت می زند، خودنویس کهنه ات را برمیداری و شروع به نوشتن می کنی بدون توقف وتامل، گویی کاسه افکارت پر شده و کلمات از ذهنت سرریز می شوند و از مسیر عصبها و مویرگها، از طریق توان ماهیچه هایت باکش و قوس به روی کاغذ کشیده می شوند، با شور و حرارت می نویسی، مثل همان اوقاتی که یکی را می خواهی و تمام حس هایت، حس های خوبت به سویش هجوم می برند، همانطور که می نویسی کلمات مثل واگنهای قطار بهم چسبیده پشت هم می آیند اما یک روز و یک جایی از دفتر زندگی ورقی بر می گردد و نوشتنت تمام می شود، نه اینکه چیزی برای نوشتن نداری، داری اما جوهر قلمت خشک می شود، قلم بی جوهر مثل عشق بی معشوق است، مهر و عشقت تمام یا کم نشده، دوستش داری، می خواهی اش از صمیم دل، نامش قند را در دلت آب می کند، جوهر قلم عشقت اوست، اوست که باید جوهر وجودت باشد، حال که نیست باید قلم را کناری نهاد و کاغذ دلت را تا کنی و روی طاقچه تقدیر بگذاری، گاهی لازم است مدتی از نوشته هایت بگذرد و بعد روخوانی اش کنی چند تا ویرگول اضافه کنی و یا افعال را از زمان حال به گذشته ببری، مدتی که ننویسی، نتوانی بنویسی، آنموقع است که میروی سراغ کاغذهای تا شده روی طاقچه دلت و با وسواس افعال را در زمان جابجا میکنی، در گذشته سیر می کنی و"حال" را رها میکنی و به سرعت به آینده می روی، حال در گذشته جا مانده و می بینی که آینده ات هم پر از بی حالی است، چقدر تعاریف زمان خسته کننده است، حال همان گذشته متصل به آینده است، گاه حالت در سیر و سلوک در گذشته خوش می شود و کمی که گذشته ات سالمند می شود می بینی که بهتر است تسمه های کالسکه زمان گذشته را ببری و از اسب سواری حال لذت ببری، زمان می تازد و اگر جا بمانی، مانده ای، پس اسب زمان را هی کن و بتاز.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۲ اسفند ۱۳۹۴ساعت 13  توسط خشت  |