خشت

      ای مفتی شهر از تو پرکارتریم  / با این همه مستی ز تو هوشیارتریم                           

بهار می آید

بهار که می آید سردی هوا به خنکایی دلچسب تبدیل شده و همه چیز تغییر میکنه، بیدار میشه طبیعت، سبزی و شکوفه کردن درختان، آب شدن برفها و جاری شدن رودها، نوای بلبلان و جیک  جیک مستانه گنجشکان، ایام سفر و دید و بازدید عزیزان، شروعی بعد از یک پایان، بهار  که  می آید با خود شادی می آورد و امید، بوی تازگی فراگیر می شود، تو هم آمدی بهارانه و سبز، بهاری آمدی و با خود سرمای زمستان تنهایی را ورق زدی، نوای پرندگان فصل تو بیدارم کرد، سبز شده و جوانه زدم، جوانه های احساس، برف کلمات آب شد و جوهر قلم جاری شد، فصل دیدن و باز دیدن شد، دیدنی ترین هم تکراری می شود و تو نشدی، آمدی و دنیایم متفاوت شد رنگها همان رنگ بود اما شفافتر، پررنگتر از قبل، درخشان.

به قول بانو خورشید: همایون باد ایامتان

+ نوشته شده در  شنبه ۲۹ اسفند ۱۳۹۴ساعت 13  توسط خشت  |