خشت

      ای مفتی شهر از تو پرکارتریم  / با این همه مستی ز تو هوشیارتریم                           

آرزوهایم

وه که چقدر آرزو دارم، آرزوهای بسیار، همه را جمع کرده ام برای داشتن تو، آرزو دارم باد بودم تا بپیچم در تار تار موهایت و به رقص در بیارمشان یا که باران شوم و بریزم روی گونه ات و سرازیر شوم در بلور گردنت و در دمای تنت بخار شوم آرزو دارم بخار بودم تا حجم ریه هایت را پر میکردم یا خون بودم و در بدنت باشم و از طریق رگهایت تمامی وجودت را با مویرگها طی می کردم و جاری می شدم در حجم تنت، ابر بودن را آرزو می کنم تا در روزهای داغ و سوزان تابستان مانع شوم آفتاب بر تو بتابد، آرزوی دیگرم اینست هر جا که هستی بادی بوزد و بوی تورا با خود بیاورد به جایی که هستم تا بویت را به مشام کشیده و سرمستم کند هنوز آرزوها دارم اینکه خاک باشم، نرمه خاک، که زیر پایت باشم تا هیچ خاری در پایت نرود، وه که چقدر آرزو دارم...

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۵ فروردین ۱۳۹۵ساعت 13  توسط خشت  |