بانوی مرغ فروش
چهره ات خسته است بانو، حق دارم چهره ات را خندان ببینم این حق را به من داده اند در قامت مشتری که چهره ات به دل بنشیتد، از صبح کارت سخت بوده که باشد، حالت خوش نیست، نباشد، تا جوجه ها را خورد کنی می روم و برمیگردم شاید آن لبخند مصنوعی صورتت باز آید، بر میگردم و باز مهمانت در کنج لب و ابروانت لم داده است، غم را می گویم، خسته ای بانو؟ آری خسته ام و غریبه چون شما، آخر اینجا چرا، شهر و دیار من و تو کجا و این شهر دور افتاده شمال کجا؟
دخترت، دخترت چه شده که وادار به کوچ شده ای، دخترت و دخترم ارزش آن را دارند که برای بهبودی و سلامتشان کوچ کنیم، اما می گویی که او کوچ کرده و رفته، تو چرا مانده ای بانو، آنهم وقتی که امیدی به بازگشت نداری، عصر خوراک جوجه را به سیخ کشیدم و یک سیخ آن را کنار گذاشتم، این سیخ سهم توست و تا همیشه با منست در دل نگهش می دارم.
+ نوشته شده در سه شنبه ۷ اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 13  توسط خشت
|