خشت

      ای مفتی شهر از تو پرکارتریم  / با این همه مستی ز تو هوشیارتریم                           

گیرم که خارم، خار بد، خار از پی گل می زهد

دلم مدام گیر می کند به بال خاطرت و سخت گرفته می شود، دستانم تنهایی را محکم می چسبند وقتی تو نباشی، اما بیچاره چشمانم، وقتی به قصد خواب دراز می کشم نگاهم بالا می رود، می رود و خودش را به سقف می چسباند همانجا میخکوب می شود و لته پلکهایم بصورت نیمه باز ثابت می مانند و شانه ام بار شب را تا سحر به دوش میکشد تا صبح تحویل آفتابش دهد مگر اینکه صدایی بیاید صدای زنگی، همان زنگی که شنیدنش همیشه خبر از خبری می دهد که دلم گواهی میدهد و می خواهد از تو باشد اما اگر نباشد بی رنگ می شود حنای زندگی.

+ نوشته شده در  یکشنبه ۱۷ مرداد ۱۳۹۵ساعت 13  توسط خشت  |