خط مرگ
کف دستم را می بیند و می گوید خط مرگت چه کوتاه است و دوباره از جایی دیگر شروع شده و ادامه پیدا کرده، نمیداند که یکبار مرده ام و باز زنده شدم یا گفته ام و فراموشش شده، باز می گویم از سیر تا پیازش را، که تیری خوردم و راهی بیمارستان و سردخانه شدم و با نگاه و توجه پرستاری بازگشتم به زندگی، جنگ واقعه احمقانه ای است که مردها با آن به وجد می آیند و زنها دچارش می شوند، زندگی دوباره ام را مدیون زنی هستم، فرشته ای به نام پرستار که نامش را هم نپرسیدم که البته نای پرسیدنم نبود، زنی که نگاهش چند ثانیه ای روی صورتم ثابت شد و متوجه شد دوباره نفس می کشم و پیگیری اش در آن وانفسای ولوله زخمیهای جبهه، مرا به اتاق عملی فرستاد که تیر خلاصی که قرار بود جانم را بگیرد و در سینه ام بود را در پایان عمل جراحی در کف دستم نهادند، آری خط زندگی ترسیم شده کف دستم دوپاره شد اما تو دوپاره اش دیدی و من صد پاره اش می بینم، زنی زندگی دوباره ای به من داد تا دو دستی تقدیم تو کنم، تا هر بار خواستی بگیری تا دم مرگ و باز دهی، هر بار دوری ات این پاره خط را بریده و هر بار سلامت آن را می دوزد و چه معجزه ای می کند جمع شدن خط های کنار لبت که به لبخندی شکل می گیرند.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۴ شهریور ۱۳۹۵ساعت 13  توسط خشت
|