خشت

      ای مفتی شهر از تو پرکارتریم  / با این همه مستی ز تو هوشیارتریم                           

چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

نوشتن شاید کاری فیزیکی به نظر بیاد قلم و برگی از دفتر برداری و رویا یا خاطره ای از آنچه دیدی یا شنیدی و یا حس کرده ای را بنویسی، برگهای سپید را سیاه کنی خط خطی کردن، اما فراتر از نوشتن و قبل از آن، نوشتن کاری است احساسی و ذهنی، نشخوار فکری است مثل بخار و بوی خوراکی خوش مزه که قبل از حس کردنش شاید متوجه گرسنگی ات نشوی اما بویش که به مشامت برسد پایت را سست می کند، باید بویی از درد یا امید، بخاری از عشق حس هایت را تحریک کند تا حروف محدود و بی جان بتوانند کلمات را به جمله ای هادی و رسانا تبدیل کنند باید یک جای احساست درد بگیرد و دست و دلت تاول بزند و گر بگیرند باید چشمانت سنگین شوند و مثل لباسی که روی بند لباس آوایزان شده قطره قطره بچکد، پلک بالایی ات را با گیره به بند آویزان کرده تا چشمان خسته ات خشک شوند به دیدن جسمی که ذهن برای خود تجسم کرده، نوشتن انگیزه میخواهد و انگیزه از درد و شوق می آید، درد دوری و فراق و شوق دیدار یار، این حال که می شوی خودکار سر میخورد بین انگشتانت و نوشتن یک نیاز می شود، رازی ناگفته، ناگفته ای که هر بار می گویی و هر بار به گونه ای متفاوت، درد که باشد تلخ می شوی و تلخ می نویسی، شوق که باشد ابر و مه و خورشید و فلک در کار کلمات می شوند تا تو حرفی را در قالب کلمات بگنجانی.   

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۳۹۵ساعت 13  توسط خشت  |