خشت

      ای مفتی شهر از تو پرکارتریم  / با این همه مستی ز تو هوشیارتریم                           

جهد میکن به پارسا بودن

به گمانم هرمان هسه در جایی از دو زاهد که روان درمان هم بوده اند نوشته، یکی به گفتار درمانی و اندرزهای حکیمانه و دیگری به گوش فرا دادن و خلوت گزینی مشغول بودند روزی مرد جوانتر به قصد یافتن "دایون" پیر مرد گوشه گیر و برای مداوای افسردگی اش راهی سفر می شود و از هر کسی که می بیند سراغ دایون را می گیرد و به صورتی کاملا اتفاقی با کسی برخورد می کند و آدرس می خواهد و می فهمد که خودِ اوست و پس از گفتن مشکلش به اتفاق به غار تنهایی دایون می روند و طی بیست سال رفت و آمد دایون مداوایش میکند و یاری اش میدهد تا روزی که دایون در بستر مرگ بود و مرد جوان خود را به بالینش می رساند و می شنود که بیست سال قبل دایون در اوج ناامیدی و نیاز در جستجوی او بوده و اتفاقی همدیگر را دیده اند اما در این مدت دایون سکوت کرد و هیچ لذتی از استادی اش نبرد چون میدانست که بیمار است و نیازمند، بیمار تا نداند که بیمار است مداوا نمی شود، تقابل صداقت و غرور، پذیرش دردمند بودن و بیماری جوان را مداوا و دایون را شکسته کرد، چقدر آشناست این نوع تقابل در زندگی روزمره، آنجا که کسی خود و احساسش را بروز می دهد آن دیگری کجدار و مریز رفتار می کند، کم می گوید که زیاد بشنود، کم می دهد که زیاد بگیرد، مثل هوای بهاری ناپایدار.

+ نوشته شده در  پنجشنبه ۲۹ مهر ۱۳۹۵ساعت 13  توسط خشت  |