تکرار بزنگاه
بعضی خاطرات مثلِ شیر خفته توی ذهن آدم میمونن، شیری که با غم و شادی، سر و صدا و حتی بمب هم بیدار نمیشه اما با نگاهی یا با شنیدن یک کلمه بیدار میشه و کاری به آدم میکنه که باورش سخته، تو رو میبره به گذشته و چنان درگیرت میکنه که دگرگون میشی، دلگیر و درگیر، درگیر با باید و نبایدها، کردن و نکردنها و دوباره بعضی از صحنه ها را برای خودت بازسازی میکنی و دیالوگهای گذشته بیادت میاد و با تجربه امروزت به اون حرفها نگاه میکنی و حسرت حرفهایی را میخوری که گفتی و نباید میگفتی یا حسرتِ حرفهایی که نگفتی و باید میگفتی این بده بِستانهای ذهنی خسته ام کرده انگار وَرز داده شده ام و زیر وردنه پهن شده ام و نازک.
توی وضعی هستم که شاید خیلی ها دلشون میخواد داشته باشن و نمیتونن، چیزهایی دارم که هرکدومشون برای خیلی باعث حسرته و شاید حسرت هم بمونه همانطوری که مواردی هست که برای رسیدن به اونها تلاش میکنم تلاشی که شاید نتیجه ای هم ازش حاصل نشه و حسرت بمونن برام، یاد داستان اون پیرمردی افتادم که در بستر مرگ بود و نزدیکانش هم دورش بودن و همه هم دوستش داشتن اونم نه بخاطر ثروث و املاک بیشماری که از خودش بجا گذاشته بود بلکه بخاطر مهربانی و انسان بودنش، بخاطر گذشت و ادبش، رفتاری داشت که همه را تحت تاثیر قرار میداد از نوکر و کلفت گرفته تا خانواده و دوست، اما حسرتی به دل داشت که با خودش به گور میبرد، موضوعی که تا اون لحضه برای کسی بازگو نکرده بود و بعد از آنهم امکان برآورده کردنش نبود حسرتی که حاضر بود تمام مال و اموالش را بدهد و برای یکبار تجربه اش کند.
باورش سخته که کسی در حسرت پیاده روی زیر بارون بدون کلاه و چتر از این دنیا بره کاری که هر کدوم از ما بارها انجامش دادیم و بازهم خواهیم داد اما پیرمرد داستان ما به خاطر شرایط اجتماعی یا خانوادگی و رسوم ابا اجدادی اشرافی مزخرف نتونسته بود انجام بده و حالا من موندم / ما موندیم و...