دل ز خواب برکن هنگام رفتن آمد
سرت که توی برف برود اخساس سرما می کنی تنها سرما نیست چشم همه چیز را سپید می بیند گوش هم شنوایی لازم را ندارد و پس از مدتی کارایی مغز کم و قوه تعقل مختل می شود و کرختی تمام وجود انسان را فرا می گیرد، نگاه می کنی اما نمی بینی، می شنوی اما گوش نمی سپاری، سرت را بیرون بیاوری از برف تازه برخی حرفها و اتفاقات جلو چشمانت رژه می روند و با مرور آن خود را باز می یابی و مهره ها را دوباره می چینی و می فهمی آنچه را که باید.
+ نوشته شده در پنجشنبه ۲۶ بهمن ۱۳۹۱ساعت 22  توسط خشت
|